همه چی رو گفتم بابا رضا..
بیواسطه، بیپرده، با همون دلِ لرزون.
درد و دل کردم، گلایه کردم، خواهش کردم..
گفتم دیگه خودت بساز و درستش کن.
دم ضریح یکی از خادمهای مهربونت وایساده بود، چسبیده به ضریحت.
سرمو بلند کردم و با بغض گفتم:"خیلی التماس دعا دارم.."
برگشت سمتم، نگام کرد.. یه نگاه پر از مهربونی.
سرمو بوسید و گفت:
"دخترم، انشاءالله حاجتروا برگردی از اینجا."
همون لحظه یه تسبیح سبزِ متبرک از ضریحت گذاشت
تو دستم..
بابا رضا، هنوز ده دقیقه هم نگذشته بود که جواب اشکامو دادی.
یه نشونهی واضح.. یه آرامش عجیب..
انگار همونجا حاجتمو امضا کردی.
امضایی که مطمئنم سرِ وقتش، قشنگترین اتفاق زندگیم میشه.
میدونم همه چی رو خودت بهتر از من میدونی.
میدونم شنیدی.. دیدی.. فهمیدی.
فقط یه خواهش دارم..
حواست به دخترت باشه.
من جز تو کسی رو ندارم که دلم اینجوری بهش قرص باشه.
عیدی تولدت همون باشه که خودت میدونی..
همون آرزویی که بین من و توئه.
دخترت همیشه چشم به راه نگاهته..
ما به مکانی برای بلند گریه کردن نیازمندیم
اگر در آغوش بابا رضا باشد که چه بهتر؛..
"قد کنتَ لی حَبلاً صَعبا اَلُوذُبه"
"که تو چنان کوه محکمی بودی که من همیشه
بدان پناه می بردم؛.."