eitaa logo
پروانه های وصال
7.9هزار دنبال‌کننده
29هزار عکس
21.9هزار ویدیو
3.1هزار فایل
اینجا قرار باهم کلی🤝 ✅ مطالب تربیتی 🤓 ✅ مطالب متنوع📚 ✅ گلچین شده سخنان بزرگان🧑🏻‍💼 ✅ اخبار روز🕵🏋 ✅ آشپزی👩🏻‍🍳🍡 باهم یادبگیریم و مطلع بشیم🖐 استفاده از مطالب کانال با ذکر صلوات 🥰 با این ایدی میتونیم باهم در ارتباط باشی @Yamahdiii14
مشاهده در ایتا
دانلود
برای سه پیمانه برنج، حدود یک ونیم پیمانه نخود فرنگی نیاز داریم. سه پیمانه برنج رو خیس می کنیم نمک اضافه می کنیم. نخود فرنگی رو توی یک قابلمه همراه مقداری آب با در باز میذاریم تا ده دقیقه بجوشه. بهش نمک و آبلیمو میزنیم تا پخته بشه ولی له نشه چون باید همراه برنج دم بکشه. یدونه پیاز بزرگ رو رنده کرده همراه روغن تفت میدم. بهش زردچوبه میزنیم. دویست و پنجاه گرم گوشت چرخ شده رو بهش اضافه کرده و تفت میدیم با اندازه کافی بهش رب گوجه فرنگی میزنیم.تفت میدیم تا رب خوشرنگ بشه و قاطی گوشت و پیاز بشه. نخود فرنگی رو بهش اضافه می کنیم. نمک و فلفلش رو اندازه می کنیم. دارچین فراوان بهش میزنیم. برنج رو آبکش کرده کف قابلمه ته دیگ دلخواهمون رو میذاریم و مواد گوشتی رو با برنج قاطی و یا لابلای برنج میریزیم توی قابلمه تا دم بکشه. میتونیم کمی اب روغن بهمراه زعفران روی پلومون بدیم میتونیم هم فقط کمی آب روغن روی برنج بریزیم. پلوی نخود فرنگی رو میشه با مرغ و یا باگوشت قیمه ای هم درست کرد همچنین همراه رب میشه از پوره گوجه فرنگی هم استفاده کرد امیدوارم درست کنید و از طعمش لذت ببرید. http://eitaa.com/joinchat/638320642Cd6d36bd3d5
معجزه این است که ، هرچه داشته هایت را بیشتر با دیگران سهیم شوی ، داراتر می‌شوی ... ❄️🌨☃🌨❄️
داریم به سمتی میریم که؛ دود = تفریح بی حیایی = مُد بی آبرویی = کلاس بی فرهنگی = فرهنگ گرگ بودن = رمز موفقیت خوردن حق دیگران = زرنگی رابطه با نامحرم = روشنفکری پشت کردن به ارزشها و اعتقادات = نشانه رشد و نبوغ.. ای اشرف مخلوقات خدا ؛ به کجا چنین شتابان ❄️🌨☃🌨❄️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 بازتاب جفت کردن کفش جلوی در حسینیه در عالم برزخ ▪️این قسمت: زیبایی ▫️تجربه‌گر : آقای‌ حامد طهماسبی
9.62M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴️دوربین مخفی/ تو ایران میخوای چیکاره شی؟ جمع کن بریم خارج! 🔹واکنش جالب نوجوانان دهه هشتادی در برابر حرف های نماینده یک شرکت مهاجرتی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
تصمیم بگیر خودتو ببینی تصمیم بگیر به خودت به دلت ، به فهم و شعور و احساست به ذات و منش و وجودت بها بدی....! تصمیم بگیر که از یه جایی به بعد ، دیگه وایسی....!!! محکم قرص مطمئن....! گاهی وقتا باید در قلبتو ببندی به روی اونایی که در قلبشونو به روت بستن.....! از دوست داشتن کسی پشیمون نباش اما قول بده به دلت که هیچکی رو بیشتر از خودت نخوای.....! به خودت احترام بذار خودتو درست و حسابی ورنداز کن....! کیف کن ازینهمه شور و شوقی که تو روحته ... لذت ببر از اینهمه ظرافت و زیباییت و تصمیم بگیر روح و قلبتو خرج کسی کنی که غرورشو خرج داشتنت میکنه.....! به خودت افتخار کن تو هیچی از ملکه بودن کم نداری.....! ❄️🌨☃🌨❄️
حضرﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ (ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ) ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪﺍی ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ میخوری؟ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍی ﻛﺮﺩ ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﻧﻬﺎﺩ ... ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ ! ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭼﺮﺍ?! ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﭼﻮﻥ ﻭقتی که ﻣﻦ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭﺯی ﻣﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ نمی کند ... ﻭلی ﻭقتی ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﻧﻬﺎﺩی ﺑﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ کنی ... ﭘﺲ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻧﻢ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﻥﺗﻐﺬﻳﻪ ﻛﻨﻢ ... ﺧــــﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯽ ﻓﺮﻣﺎﯾﺪ : ۝ ﻫﻴﭻ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺍی ﺑﺮ ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺧﺪﺍﺳﺖ ﺭﻭﺯﯼ آن۝ ❄️🌨☃🌨❄️ http://eitaa.com/joinchat/638320642Cd6d36bd3d5
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
پروانه های وصال
❤️قسمت بیستم❤️ .#شهیدایوب_بلندی دست مامان تو هوا خشک شد. + فکر کردم برادر بلندی که می خواهد مدام این
❤️قسمت بیست و دو❤️ . سفره صبحانه که جمع شد، آمد کنارم، خوشحال بود. _ دیشب چه شاعر شده بودی، کنار پنجره ایستاده بودی. چند تار مو که از رو سریم افتاده بود بیرون، با انگشت کردم زیر روسری + من؟ دیشب؟ یادم آمد، از سرو صدای توی حیاط بیدار شده بودم، دوتا گربه به جان هم افتاده بودند و صدای جیغشان بلند شده بود. آقاجون و ایوب تو هال خوابیده بودند. نگاهشان کردم، تکان نخوردند. ایستادم و گربه ها را تماشا کردم. ابروهایم را انداختم بالا + فکر کردم خواب بودید، حالا چه کاری می کردم ک می گویی شده ام؟؟ _ داشتی ستاره ها را نگاه می کردی. نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم😄 + نه برادر بلندی، گربه های توی حیاط را نگاه می کردم. وا رفت. _ راست میگویی؟؟ + آره هنوز می خندیدم. سرش را پایین انداخت. _ لااقل به من نمی گفتی که گربه ها را تماشا می کردی. خنده ام را جمع کردم. + چرا؟ پس چی می گفتم؟ دمغ شد. _ فکر کردم از شدت علاقه به من نصف شبی بلند شدی و ستاره ها را نگاه می کردی. 😕 #چادر بامــــاهمـــراه باشــید🌹
پروانه های وصال
❤️قسمت بیست و دو❤️ . سفره صبحانه که جمع شد، آمد کنارم، خوشحال بود. _ دیشب چه شاعر شده بودی، کنار پنج
❤️قسمت بیست و سه❤️ . هر روز با هم می رفتیم بیرون. دوست داشت پیاده برویم و توی راه حرف بزنیم ،من تنبل بودم. کمی که راه می رفتیم دستم را دور بازویش حلقه می کردم، او که می رفت من را هم می کشید. _ نمیدانم من بارکشم؟ زن کشم؟ این را می گفت و می خندید. _ شهلا دوست ندارم برای خانه ی خودمان بگیریم. + ولی دست باف ماندگارتر است. _ دلت می آید؟ دختر های بیچاره شب و روز با خون دل نشسته اند پای دار قالی. نصف پولش هم توی جیب خودشان نرفته، بعد ما چه طور آن را بیاندازیم زیر پایمان؟؟ . ❤️قسمت بیست و چهار❤️ . از خیابان های نزدیک دانشگاه تهران رد می شدیم. جمعه بود و مردم برای می شدند. همیشه آرزو داشتم وقتی ازدواج کردم با همسرم بروم دعای کمیل و نماز جمعه. ولی ایوب سرش زود درد می گرفت. طاقت شلوغی را نداشت. در بین راه سنگینی نگاه مردم را حس می کردم که به دستبند آهنی ایوب خیره می شدند. ایوب خونسرد بود. من جایش بودم،از اینکه بچه های کوچه دستبند آهنیم را به هم نشان می دادند، ناراحت می شدم. ایوب دوزانو روی زمین نشست و گفت: _ بچه ها بیایید نزدیکتر بچه ها دورش جمع شدند ایوب دستش را جلو برد: _ بهش دست بزنید، از آهن است این را به دستم می بندم تا بتوانم حرکتش بدهم. بچه ها به دستبند ایوب دست می کشیدند و او با حوصله برایشان توضیح می داد. 🌹 رمان های عاشقانه مذهبی بامــــاهمـــراه باشــید🌹