روزگار نکبتی شده، آنقدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطرههاش چنگ بیندازد و آنجاها دنبال چیزی بگردد. یاد بچگیها و سایه بعدازظهر و توتهای کال روی آجر فرش، و صدای نامفهوم دورهگردها، انگار خواب بوده و حسرتش حالا به بزرگی یک حشره چسبنده روی سینه آدم میمانَد. یاد پنجرهای که باد مدام بازش میکرد، یاد اسکناسهای کوچولو، یاد پدربزرگی که معلوم نشد کی مرد.
عباس معروفی
دلم حضور توی یه مهمونی هنرمندی رو میخواد، پچ پچ و سر و صدا و اومد و رفت، این از عشق بگه، اون از عشق بگه، یهو یکی بزنه زیر آواز، بوی قهوه بیاد، صدای بارون...
یه چند نفری دور هم درحال تحلیل یه فیلم فلسفی باشن. بعضیا هم شعر و نت بنویسن تو خلوت خودشون
یه موسیقی از رامین کوشا هم توی پس زمینه پلی باشه و تمام.