دلم حضور توی یه مهمونی هنرمندی رو میخواد، پچ پچ و سر و صدا و اومد و رفت، این از عشق بگه، اون از عشق بگه، یهو یکی بزنه زیر آواز، بوی قهوه بیاد، صدای بارون...
یه چند نفری دور هم درحال تحلیل یه فیلم فلسفی باشن. بعضیا هم شعر و نت بنویسن تو خلوت خودشون
یه موسیقی از رامین کوشا هم توی پس زمینه پلی باشه و تمام.
چقدر خوشحالم که خیلی از شاهکار های هنری( موسیقی، فیلم، نقاشی و....) جهان ترند نشدن تا هر آدم و غیر آدمی اونا رو بشناسه و هرجا به چشمت بخوره و ارزش اون شاهکار پایین بیاد.(مثل شب پرستاره ونگوگ)
یه سری شاهکار ها باید خاص بمونن چون واسه یه قشر خاصی از جامعه ان، واسه یه سری افرادین که درک واقعی از زیبایی اون شاهکار دارن و همین که مخاطب های خاص اون شاهکار رو بشناسن کافیه.
فروشندهای که لبخند نمیزنه، روانشناسی که حواسش به ساعته، منشیِ مطبی که به بیمار اخم میکنه، دانش آموزی که حد خودش رو نمیدونه، مدیری که به افرادش احساس امنیت نمیده، مادری که سوالِ تکراریِ بچهی سه سالش رو از بار دوم با فریاد جواب میده، رتبهی کنکوری که بلاگر میشه، پدری که خشم نهفتهاش رو پشت در خونه دفن نمیکنه، ادمی که اشغال میریزه، پلتفرمی که برای مخاطباش شعور و شخصیت قائل نمیشه و انسانی که فقط ″تظاهر″ به فرهنگ داشتن میکنه هیچکدوم برای من پشیزی ارزش ندارن.