ولی زمان داره خیلی زود میگذره و نمیدونم برای این قسمت از زندگیم خوشحال باشم بابتش یا ناراحت.
ازش پرسیدم سی سالگیمو چطوری تصور میکنی؟
گفت جنازتو توی وان پیدا میکنم وقتی به شاتگان بغلت افتاده و مخت داغون شده یه تیکه کاغذ ام کنارت پیدا میکنم که توش نوشتی:
یادته سیزده سال پیش مرگمو چطوری تصور کرده بودی؟