هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
ای صاحبِ ذوالفقار، چه کسی باور میکند دستهایی که هیبتشان خواب از چَشمان دشمن میگرفت، روزی برای آرامکردنِ دلِ فاطمه، برای مرهم پهلوی شکستهاش و کودک پرپر شدهاش، جز مهر و دعا کاری از آنها برنیاید؟ و بهراستی، خود نیز عاجز بودی که بعد از به خاک نشستن چادر فاطمهات، نیمههای شب، به چادر سیاه چاه پناه میبردی...