P-ҽɾα
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_tuq3xks&btn=UNKNOWN
ناشناس ها رو جواب دادم_
دلم می خواست های ﻣﻦ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ
ﺑﻠﻨﺪﻧﺪ
ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺍﻧﺪ
ﺍﻣﺎ مهم ترین ﺩﻟﻢ می خواست ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ :
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺤﺸﻮﺭ ﺷﻮﻡ
ﭼﻘﺪﺭ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯﻡ
ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ
ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ همه ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ
فروغ فرخزاد
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ
بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم
_فروغ فرخزاد
چرا زبان ما، این پیکِ پیامرسانِ جان، در ادای حقِ احساساتِ عمیقِ دل، الکن میماند؟ دریای بیکرانِ عواطف، از غم و درد گرفته تا شورِ عشق و شعلهی شادی، چگونه در عمقِ جانِ ما میخشکد و میپوسد، بیآنکه راهی به بیرون یابد؟ گویی هر واژه، چون حبابی بر سطحِ این اقیانوسِ احساس، پیش از رسیدن به گوشِ شنونده، میترکد و در خود فرو میریزد.
و ما، محکوم به این سکوتِ پرمعنا، در این دخمهیسینه، رازِ دل را نهان میداریم. کاش میشد این سیلِ احساس را، این گنجینهی نهان را، به کلام درآورد. هرچند کلمات، در برابرِ وسعتِ احساس، قاصرند، اما این ماییم که به آنها جان میبخشیم. مگر نه این است که اگر غصهی پدر، بر چهرهی چروکیدهاش سایه نمیانداخت، شاید کلامی، تنها یک کلام، کافی بود تا سنگینیِ بارِ روزگار را از دوشش بردارد. مگر نه این است که نگاهِ مادر، اگر انباشته از دردهای ناگفته نبود، شاید صدها جمله، در یک نگاهِ آرام میگنجید.و عشق… آه، عشق! اگر دیباچهی نامهها و نجواهایمان، زینتبخشِ عطرِ عاشقانهاش بود، هرگز این همه دوست داشتن، در غبارِ خاطراتِ کهنه، رنگِ باختگی نمیگرفت. و شادی، اگر قدرش را میدانستیم و به یکدیگر یادآوری میکردیم، شاید غم، از همان ابتدا، چمدانِ غربتش را برمیبست و رختِ سفر برمیگرفت.
آری، احساساتِ ما، به هر رنگ و صیقل، ارزشمندند. اما شکوهِ حقیقیِ آنها، در گروِ رسالتِشان است؛ در گروِ رسیدن به مقصدِ چشمانی که انتظارشان را میکشند. وگرنه، این گوهرِ نابِ دل، در انزوا، کمکم تیرگی میگیرد و جز آهی سرد از روزگارِ شیرینِ گذشته، چیزی بر جای نمیگذارد.