eitaa logo
P-ҽɾα
260 دنبال‌کننده
41 عکس
5 ویدیو
1 فایل
آیا دوباره زنگ در هوا به سوی ِانتظار روانه خواهد شد؟ _فروغ فرخزاد
مشاهده در ایتا
دانلود
گلای یاس تو باغچه غروبا بونه میگیرن_
دلم می خواست های ﻣﻦ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ ﺑﻠﻨﺪﻧﺪ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ مهم ترین ﺩﻟﻢ می خواست ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ : ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺤﺸﻮﺭ ﺷﻮﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯﻡ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ همه ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ فروغ فرخزاد
اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم _فروغ فرخزاد
چرا زبان ما، این پیکِ پیام‌رسانِ جان، در ادای حقِ احساساتِ عمیقِ دل، الکن می‌ماند؟ دریای بیکرانِ عواطف، از غم و درد گرفته تا شورِ عشق و شعله‌ی شادی، چگونه در عمقِ جانِ ما می‌خشکد و می‌پوسد، بی‌آنکه راهی به بیرون یابد؟ گویی هر واژه، چون حبابی بر سطحِ این اقیانوسِ احساس، پیش از رسیدن به گوشِ شنونده، می‌ترکد و در خود فرو می‌ریزد. و ما، محکوم به این سکوتِ پرمعنا، در این دخمه‌یسینه، رازِ دل را نهان می‌داریم. کاش می‌شد این سیلِ احساس را، این گنجینه‌ی نهان را، به کلام درآورد. هرچند کلمات، در برابرِ وسعتِ احساس، قاصرند، اما این ماییم که به آن‌ها جان می‌بخشیم. مگر نه این است که اگر غصه‌ی پدر، بر چهره‌ی چروکیده‌اش سایه نمی‌انداخت، شاید کلامی، تنها یک کلام، کافی بود تا سنگینیِ بارِ روزگار را از دوشش بردارد. مگر نه این است که نگاهِ مادر، اگر انباشته از دردهای ناگفته نبود، شاید صدها جمله، در یک نگاهِ آرام می‌گنجید.و عشق… آه، عشق! اگر دیباچه‌ی نامه‌ها و نجواهایمان، زینت‌بخشِ عطرِ عاشقانه‌اش بود، هرگز این همه دوست داشتن، در غبارِ خاطراتِ کهنه، رنگِ باختگی نمی‌گرفت. و شادی، اگر قدرش را می‌دانستیم و به یکدیگر یادآوری می‌کردیم، شاید غم، از همان ابتدا، چمدانِ غربتش را برمی‌بست و رختِ سفر برمی‌گرفت. آری، احساساتِ ما، به هر رنگ و صیقل، ارزشمندند. اما شکوهِ حقیقیِ آن‌ها، در گروِ رسالتِشان است؛ در گروِ رسیدن به مقصدِ چشمانی که انتظارشان را می‌کشند. وگرنه، این گوهرِ نابِ دل، در انزوا، کم‌کم تیرگی می‌گیرد و جز آهی سرد از روزگارِ شیرینِ گذشته، چیزی بر جای نمی‌گذارد.
باران که می‌بارد زمین به نظاره‌ی تکرار یک معجزه می‌نشیند. انگار آسمان، در یک سکوتِ محض، پرده‌هایش را کنار می‌زند تا هدیه‌ای از خلوص و زلالی را به زمین پیشکش کند. هر قطره که فرود می‌آید ضرب‌آهنگی‌است بر پیکره‌ی هستی. نوایی که نه برای روایتِ قصه‌ای خاص، که برای شستنِ غبارِ کهنگی از چهره‌ی جهان سروده شده است. باران که می‌بارد، همه‌چیز به اصلِ خویش بازمی‌گردد. خیابان‌ها از هیاهو خالی می‌شوند و در سایه‌ی خاکستریِ ابرهای این بارش، باران می آموزد که چگونه باید رها بود. چگونه باید بارید تا دنیا دوباره سبز شود و چگونه باید صبور بود، حتی وقتی آسمان در تاریک‌ترین رنگ خود فرو رفته است. در این بارشِ شاعرانه، هیچ حرفی برای گفتن نیست تنها باید گوش سپرد به صدایِ منظمی که بر بام‌ها می‌کوبد و در هر ضربه‌اش، نویدِ حیاتی تازه، شستنِ اندوهِ کهن و بازگشتِ تعادل به پیکره‌ی بی‌آرامِ دنیا را زمزمه می‌کند.
هدایت شده از آشیان
قطعه هایی که میذارم تیکه هایی از وجود منه و اینجا آشیون شونه