اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ
بياور
و يك دريچه كه از آن
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم
_فروغ فرخزاد
چرا زبان ما، این پیکِ پیامرسانِ جان، در ادای حقِ احساساتِ عمیقِ دل، الکن میماند؟ دریای بیکرانِ عواطف، از غم و درد گرفته تا شورِ عشق و شعلهی شادی، چگونه در عمقِ جانِ ما میخشکد و میپوسد، بیآنکه راهی به بیرون یابد؟ گویی هر واژه، چون حبابی بر سطحِ این اقیانوسِ احساس، پیش از رسیدن به گوشِ شنونده، میترکد و در خود فرو میریزد.
و ما، محکوم به این سکوتِ پرمعنا، در این دخمهیسینه، رازِ دل را نهان میداریم. کاش میشد این سیلِ احساس را، این گنجینهی نهان را، به کلام درآورد. هرچند کلمات، در برابرِ وسعتِ احساس، قاصرند، اما این ماییم که به آنها جان میبخشیم. مگر نه این است که اگر غصهی پدر، بر چهرهی چروکیدهاش سایه نمیانداخت، شاید کلامی، تنها یک کلام، کافی بود تا سنگینیِ بارِ روزگار را از دوشش بردارد. مگر نه این است که نگاهِ مادر، اگر انباشته از دردهای ناگفته نبود، شاید صدها جمله، در یک نگاهِ آرام میگنجید.و عشق… آه، عشق! اگر دیباچهی نامهها و نجواهایمان، زینتبخشِ عطرِ عاشقانهاش بود، هرگز این همه دوست داشتن، در غبارِ خاطراتِ کهنه، رنگِ باختگی نمیگرفت. و شادی، اگر قدرش را میدانستیم و به یکدیگر یادآوری میکردیم، شاید غم، از همان ابتدا، چمدانِ غربتش را برمیبست و رختِ سفر برمیگرفت.
آری، احساساتِ ما، به هر رنگ و صیقل، ارزشمندند. اما شکوهِ حقیقیِ آنها، در گروِ رسالتِشان است؛ در گروِ رسیدن به مقصدِ چشمانی که انتظارشان را میکشند. وگرنه، این گوهرِ نابِ دل، در انزوا، کمکم تیرگی میگیرد و جز آهی سرد از روزگارِ شیرینِ گذشته، چیزی بر جای نمیگذارد.
باران که میبارد زمین به نظارهی تکرار یک معجزه مینشیند. انگار آسمان، در یک سکوتِ محض، پردههایش را کنار میزند تا هدیهای از خلوص و زلالی را به زمین پیشکش کند. هر قطره که فرود میآید ضربآهنگیاست بر پیکرهی هستی. نوایی که نه برای روایتِ قصهای خاص، که برای شستنِ غبارِ کهنگی از چهرهی جهان سروده شده است.
باران که میبارد، همهچیز به اصلِ خویش بازمیگردد. خیابانها از هیاهو خالی میشوند و در سایهی خاکستریِ ابرهای این بارش، باران می آموزد که چگونه باید رها بود. چگونه باید بارید تا دنیا دوباره سبز شود و چگونه باید صبور بود، حتی وقتی آسمان در تاریکترین رنگ خود فرو رفته است. در این بارشِ شاعرانه، هیچ حرفی برای گفتن نیست تنها باید گوش سپرد به صدایِ منظمی که بر بامها میکوبد و در هر ضربهاش، نویدِ حیاتی تازه، شستنِ اندوهِ کهن و بازگشتِ تعادل به پیکرهی بیآرامِ دنیا را زمزمه میکند.
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آیینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت – سلامی دوباره خواهم داد
می آیم، می آیم، می آیم
با گیسویم: ادامه بوهای زیر خاک
با چشم هایم: تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم، می آیم، می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا،
در آستانه پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد
_فروغ فرخزاد
ما میرویم و آیا در پی ما یادی از درها خواهد گذشت؟
ما میگذریم و آیا غمی بر جای ما در سایهها
خواهد نشست؟
_سهراب سپهری