باران که میبارد زمین به نظارهی تکرار یک معجزه مینشیند. انگار آسمان، در یک سکوتِ محض، پردههایش را کنار میزند تا هدیهای از خلوص و زلالی را به زمین پیشکش کند. هر قطره که فرود میآید ضربآهنگیاست بر پیکرهی هستی. نوایی که نه برای روایتِ قصهای خاص، که برای شستنِ غبارِ کهنگی از چهرهی جهان سروده شده است.
باران که میبارد، همهچیز به اصلِ خویش بازمیگردد. خیابانها از هیاهو خالی میشوند و در سایهی خاکستریِ ابرهای این بارش، باران می آموزد که چگونه باید رها بود. چگونه باید بارید تا دنیا دوباره سبز شود و چگونه باید صبور بود، حتی وقتی آسمان در تاریکترین رنگ خود فرو رفته است. در این بارشِ شاعرانه، هیچ حرفی برای گفتن نیست تنها باید گوش سپرد به صدایِ منظمی که بر بامها میکوبد و در هر ضربهاش، نویدِ حیاتی تازه، شستنِ اندوهِ کهن و بازگشتِ تعادل به پیکرهی بیآرامِ دنیا را زمزمه میکند.
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آیینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت – سلامی دوباره خواهم داد
می آیم، می آیم، می آیم
با گیسویم: ادامه بوهای زیر خاک
با چشم هایم: تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم، می آیم، می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا،
در آستانه پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد
_فروغ فرخزاد
ما میرویم و آیا در پی ما یادی از درها خواهد گذشت؟
ما میگذریم و آیا غمی بر جای ما در سایهها
خواهد نشست؟
_سهراب سپهری
روی علفها چکیدهام؛
من شبنمِ خوابآلود یک ستاره ام که
روی علفهای تاریک چکیدهام
جایم اینجا نبود
نجوای نمناکِ علفها را میشنوم
جایم اینجا نبود ...!
_سهراب سپهری