گاهی عصرها دلِ آدم شبیه حیاطی میشود که کسی سالهاست در آن ننشسته است؛ ساکت و خلوت، با پله ای که هنوز جای خندههای قدیمی را به یاد دارد. سکوتی که نه از فراموشی، که از دوری میآید؛ و ردّی از روزهایی که زمانی پرنور بودهاند.
غم آرام میآید، با خاطرهای ساده، با عطری که ناگهان در هوا میپیچد و تو را به روزی میبرد که دیگر تکرار نمیشود. مینشینی کنار همان حیاطِ درونت و میگذاری دلت کمی باران بگیرد بیآنکه از خیس شدنش بترسی.
اما شگفت آنکه درست در میانهی همین باران، چیزی نرم و روشن در تو بیدار میشود حسی شبیه ایمان به صبح. انگار جهان، با همهی رفتنها و تمام شدنها، باز هم چیزی برای بخشیدن دارد؛ نوری کوچک که بیصدا در دل تاریکی نفس میکشد.
آرزوها همیشه بزرگ و دور نیستند. گاهی سادهاند همین که دلت دوباره گرم شود، صدایی آشنا تو را به نامت صدا بزند، یا دستی بیدلیل در دستت بماند. همین لحظههای کوچک، ستونهای پنهانِ امیدند.
میدانم زندگی همیشه آنطور که میخواهیم پیش نمیرود. بعضی آدمها میروند، بعضی رویاها نیمهکاره میمانند و بعضی شبها طولانیتر از طاقت ما هستند. گاهی خستگی از در و دیوار بالا میرود و دل، پناهی جز سکوت ندارد.
اما در دل همین تاریکی، نوری هست که خاموش نمیشود؛ نه پررنگ و نه پرهیاهو، فقط به اندازهای که راه را گم نکنی. نوری که یادآوری میکند هنوز چیزی در جهان بیدار است.
شاید امید همین باشد؛ نه انکار غم و نه فراموشی گذشته، بلکه باورِ آرامِ اینکه بعد از هر دلتنگیِ عمیق، جایی در دلِ دنیا جوانهای در سکوت در حال سبز شدن است.
دردی که انسان را به سکوت وا میدارد بسیار سنگین تر از دردیست که انسان را به فریاد میرساند
و ما انسان ها یاد گرفته ایم به فریاد هم برسیم نه به سکوت هم
_فروغ فرخزاد