دنیا ناگهان همان رنگ شده بود، فقط کمی، کمی...کمتر سیاه بود.
تصاویر و اصوات میان تارهای ذهنم میپیچیدند و مبارزهای سخت میان پلکها و اشکهایم اوج گرفته بود.
اما دلهایی اطرافِ من بود، که هنوز سیاهی میانسینهشان جایی نداشت.
هنوز دنیا را رنگین میدیدند.
چطور میتوانستم به ابرازِ سیاهی و اندوه خود بپردازم؟...
بعضیها کوچکاند، نه از قد، از روح.
آنقدر کوچک که برای دیدنشان باید خم شوی، و همان خم شدن، به خیالشان احترام میآید.
لبخندشان پوششی است
روی چهرهای که از حسادت ترک خورده.
مهربانیشان مثل ظرف آب گلآلود است؛
از دور زلال، اما تا نزدیک شوی بوی تعفنش همهچیز را لو میدهد.
اینها برای پر کردن جیب خالیشان جیب دیگران را میدوزند، برای ساختن تاجشان پرِ دیگران را میکَنند، و برای بلندتر شدن، زیر پای بقیه را خالی میکنند...
آنقدر در آینه خودشان غرقاند که حتی وقتی فرو میروند، باز هم تصویر خودشان را تحسین میکنند.
و تو فقط میمانی و یک لبخند سرد چون میدانی آدم وقتی درونش اینقدر پوسیده باشد
خودش روزی خودش را میبلعد:)
"اعتراف"
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز این خاطر پریشان را
میکشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشي جانسوز
از خدا راه چاره می جویم
پارسا وار در برابر تو
سخن از زهد و توبه می گویم
آه ... هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود دروغ
کی ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برایم ترانه میخواني
سخنت جذبه اي نهان دارد
گویا خوابم و ترانه تو
از جهانی دگر نشان دارد
شاید این را شنیده ای که زنان
در دل آری و نه به لب دارند
ضعف خود را عیان نمیسازند
راز دار و خموش و مکارند
آه من هم زنم زنی که دلش
در هوای تو میزند پر و بال
دوستت دارم اي خيال لطيف
دوستت دارم اي اميد محال
_فروغ فرخزاد
این روزها ذهنم، شلوغتر از اتاقیست که نفس در آن گم میشود.
هزاران فکر، هزاران غم، چنان درهم پیچیدهاند که دیگر جایی برای آرایه و عشق در قلمم نمانده.
اندوه، تا خیال را هم آلوده کرده؛ هرچه میکوشم ذهن آشفته را مرتب کنم، آشوبش بیشتر میشود.
من هنوز در شرح حالِ بیمارِ قبلی ماندهام،
که جهان بیماران تازهای روانهام میکند
بیآنکه بداند دردشان واگیردار است.
این روزها دنبال داروییام، واکسنی شاید،که ویروس پاگیرِ غم را از رگهایم بیرون کند.
اما نه… تنِ این درمانده، ضعیفتر از آن است،
غم جولانش را آغاز کرده، و من شاهد زوالِ آرام خویشم.
تا امشب؛ شبی که قلبِ این بیمار گرفت و در میان تمام تاریکیها، چیزی معجزهوار رویید…
محبت، همان جانبخشِ نجات
که آمد و مرگِ خاموش را پس زد.