eitaa logo
P-ҽɾα
259 دنبال‌کننده
41 عکس
5 ویدیو
1 فایل
آیا دوباره زنگ در هوا به سوی ِانتظار روانه خواهد شد؟ _فروغ فرخزاد
مشاهده در ایتا
دانلود
دنیا ناگهان همان رنگ شده بود، فقط کمی، کمی...کمتر سیاه بود. تصاویر و اصوات میان تار‌های ذهن‌م می‌پیچیدند و مبارزه‌ای سخت میان پلک‌ها و اشک‌هایم اوج گرفته بود. اما دل‌هایی اطرافِ من بود، که هنوز سیاهی میان‌سینه‌شان جایی نداشت. هنوز دنیا را رنگین می‌دیدند. چطور می‌توانستم به ابرازِ سیاهی و اندوه خود بپردازم؟...
بعضی‌ها کوچک‌اند، نه از قد، از روح. آن‌قدر کوچک که برای دیدنشان باید خم شوی، و همان خم شدن، به خیالشان احترام می‌آید. لبخندشان پوششی است روی چهره‌ای که از حسادت ترک خورده. مهربانی‌شان مثل ظرف آب گل‌آلود است؛ از دور زلال، اما تا نزدیک شوی بوی تعفنش همه‌چیز را لو می‌دهد. این‌ها برای پر کردن جیب خالی‌شان جیب دیگران را می‌دوزند، برای ساختن تاجشان پرِ دیگران را می‌کَنند، و برای بلندتر شدن، زیر پای بقیه را خالی می‌کنند... آن‌قدر در آینه خودشان غرق‌اند که حتی وقتی فرو می‌روند، باز هم تصویر خودشان را تحسین می‌کنند. و تو فقط می‌مانی و یک لبخند سرد چون می‌دانی آدم وقتی درونش این‌قدر پوسیده باشد خودش روزی خودش را می‌بلعد:)
"اعتراف" تا نهان سازم از تو بار دگر راز این خاطر پریشان را میکشم بر نگاه ناز آلود نرم و سنگین حجاب مژگان را دل گرفتار خواهشي جانسوز از خدا راه چاره می جویم پارسا وار در برابر تو سخن از زهد و توبه می گویم آه ... هرگز گمان مبر که دلم با زبانم رفیق و همراهست هر چه گفتم دروغ بود دروغ کی ترا گفتم آنچه دلخواهست تو برایم ترانه میخواني سخنت جذبه اي نهان دارد گویا خوابم و ترانه تو از جهانی دگر نشان دارد شاید این را شنیده ای که زنان در دل آری و نه به لب دارند ضعف خود را عیان نمیسازند راز دار و خموش و مکارند آه من هم زنم زنی که دلش در هوای تو میزند پر و بال دوستت دارم اي خيال لطيف دوستت دارم اي اميد محال _فروغ فرخزاد
آیا دوباره زنگ در هوا به سوی ِانتظار روانه خواهد شد؟ _فروغ فرخزاد
این روزها ذهنم، شلوغ‌تر از اتاقی‌ست که نفس در آن گم می‌شود. هزاران فکر، هزاران غم، چنان درهم پیچیده‌اند که دیگر جایی برای آرایه و عشق در قلمم نمانده. اندوه، تا خیال را هم آلوده کرده؛ هرچه می‌کوشم ذهن آشفته را مرتب کنم، آشوبش بیشتر می‌شود. من هنوز در شرح حالِ بیمارِ قبلی مانده‌ام، که جهان بیماران تازه‌ای روانه‌ام می‌کند بی‌آنکه بداند دردشان واگیردار است. این روزها دنبال دارویی‌ام، واکسنی شاید،که ویروس پاگیرِ غم را از رگ‌هایم بیرون کند. اما نه… تنِ این درمانده، ضعیف‌تر از آن است، غم جولانش را آغاز کرده، و من شاهد زوالِ آرام خویشم. تا امشب؛ شبی که قلبِ این بیمار گرفت و در میان تمام تاریکی‌ها، چیزی معجزه‌وار رویید… محبت، همان جان‌بخشِ نجات که آمد و مرگِ خاموش را پس زد.
P-ҽɾα
نور آبی بعد از غروب>>>
شیروانیِ سبز نه پناه است و نه سقف، سایه‌ای نرم است بر شانه‌ی خانه‌ای که یادش رفته چرا ساخته شده. سبز، میانِ خستگیِ باران و تردیدِ نور، نه رنگ است و نه امید، فقط ماندگاریِ آرامِ چیزی‌ست که هنوز نریخته. کوچه باریک و کش‌دار، پر از مکث و سکوت‌هایی‌ست که به دیوار تکیه داده‌اند؛ دیوارهایی که زبان ندارند اما بلدند سنگینیِ نگاه را نگه دارند. پنجره‌ها نیمه‌خواب و نیمه‌بیدارند، در مرزِ نفس و فراموشی، و پرده‌ها در حالتی میانِ تکان و تسلیم، نه دعوتی می‌دهند و نه خداحافظی. هوا پر از فاصله است؛ فاصله‌ی میانِ صدا و شنیده‌شدن، میانِ گفتن و نگفتن، و زمان اینجا نمی‌گذرد، جمع می‌شود روی لبه‌ی اشیا. شیروانیِ سبز دوباره تکرار می‌شود، مثل فکری سمج که نمی‌خواهد تمام شود، سبزی‌اش به چشم نمی‌آید اما به دل می‌نشیند. کوچه نه آغاز دارد و نه انتها، فقط امتدادِ خاموشِ بودن، قدم‌ها اگر باشند رد ندارند و اگر نباشند جایشان حس می‌شود، و همه‌چیز در حالتی ثابت می‌ماند؛ خانه، کوچه، سبز، و سکوتی که اسم ندارد اما کاملاً آشناست.