خاطرات ،نگاه ها،حرکات، کلمات و جملات قطوری که پشت سر هم میگیم . برای هر کدوم چقدر ارزش قائلیم؟ برای هر نگاهی که با لبخند به کسی میکنیم چقدر ارزش قائلیم؟ هر لبخند ، اشک و حتی هربار خشمگین شدن چقدر برامون اهمیت داره؟ از کجای کار همه چی شروع به لنگیدن کرد و ما یادمون رفت آدم بودن چیه. یادمون رفت چجوری دوست داشته باشیم و عاشق باشیم . از کجای کار انقدر اشک هامون مثل بارون بارید که دیگه این رد اشک برامون عادی شد . از کجای کار بود که یادمون رفت که توی دفترامون بنویسیم به آسمون نگاه کردم و دیدم چقدر قشنگه . از کی دنیای ما انقدر تیره و تار شده و همه چی بی ارزش ؟ از کی یاد گرفتیم به جای حرف زدن بحث کنیم و صدامون و بالا ببریم و بالا ببریم تا گنجیشک های خونه برن . از کی یادمون رفته غذاهای مامان طعم عشق میدن؟ از کی این دنیای رنگی ما انقدر سرد و بی روح شده . از کی توی رویاهامون هم اشک میریزیم. از کی این غم انقدر پاپیچ و خواستارمون شده ؟ از کی نفس کشیدن سخت شده؟ از کی؟ از کی زندگی کردن یادمون رفت؟
از کی اینجوری شد...
غم عزیزم ؛کاش میدونستی که هربار بیشتر توی قلبم موندگار میشی چقدر دنیام تیره و تار تر میشه . کاش میدونستی که هربار که بیشتر بهم نزدیک میشی دنیای قشنگ و رنگی من بی روح تر میشه. کاش میدونستی هربار بیشتر من رو دوست میداری خواب برام سخت تر میشه. کاش میدونستی که هرچقدر بیشتر منو برای خودت داشته باشی از بقیه دورم میکنی . غم عزیزم فکر کنم تو اولین کسی باشی اینجوری دوسم داری . هیچوقت فکر نمیکردم بخوام کسی که دوستم داره رو از خودم برونم. اینو بدون که من نمیخوام خودخواه باشم . ولی میخوام بدونی که مدت زیادی گذشته . من دیگه موقع نفس کشیدن احساس میکنم آسمون داره خفه میشه . دیگه به جای صدای بلند خندیدیم رد اشک روی بالشم باهام ملاقات میکنه . دیگه اون آدم صبور و خوشرویی که تو دوستش داشتی رفته . دیگه کم کم رویاهام هم دارن طردم میکنن . من نمیخوام خودخواه باشم . ولی ازت میخوام که بری . من دیگه اون آدمی که دوسش داری نیستم . لطفا منو ترک کن و عاشق هیچکس دیگه ای نشو. من نمیخواستم آدم خودخواهی باشم...
انقدر به آغوشِ رویاهام پناه برده بودم که یادم رفت این دیوارهای بلندِ بیرحم، هر روز در سکوتِ خودشان رشد میکنند، میبالند، و فاصلهی میان «من» و جهان را بلندتر میسازند.
دیوارهایی پوشیده از نقشهایی که وجود ندارند… خیالهایی که رنگ دارند اما نفس نه.
در فردایِ قشنگِ خودم زیستم بیآنکه فراموش کنم آن فردا را باید ساخت، نه فقط زیست.
و حالا این دیوارها، سالهاست که مرا از همه چیز جدا کردهاند
از آدمها، از زندگی، از خودم.
آنقدر از تلخیِ غم گریختم و در آغوشِ خیالِ شیرین پنهان شدم، که حالا در دریایِ همان خیالها غرق میشوم.
هر موج، مرا از چیزهایی که دوستشان دارم دورتر میبرد.
هرچه رؤیاهایم رنگیتر میشوند، جهانِ اینسو بیروحتر میگردد؛
هرچه آنجا زیباتر، اینجا مبهمتر.
اما من این را نمیخواستم…
هیچوقت قرار نبود نجاتدهندگانِ من
همین رؤیاهای لطیف و آرزوهای بیقرار
مرا در خود دفن کنند.
من مرز میانِ خیال و واقعیت را بلد بودم
اما انگار، در مسیرِ فرار از درد یاد گرفتم که چگونه آن مرز را خودم از میان بردارم…