eitaa logo
P-ҽɾα
259 دنبال‌کننده
41 عکس
5 ویدیو
1 فایل
آیا دوباره زنگ در هوا به سوی ِانتظار روانه خواهد شد؟ _فروغ فرخزاد
مشاهده در ایتا
دانلود
غم عزیزم ؛کاش میدونستی که هربار بیشتر توی قلبم موندگار میشی چقدر دنیام تیره و تار تر میشه . کاش میدونستی که هربار که بیشتر بهم نزدیک میشی دنیای قشنگ و رنگی من بی روح تر میشه. کاش میدونستی هربار بیشتر من رو دوست میداری خواب برام سخت تر میشه. کاش میدونستی که هرچقدر بیشتر منو برای خودت داشته باشی از بقیه دورم میکنی . غم عزیزم فکر کنم تو اولین کسی باشی اینجوری دوسم داری . هیچوقت فکر نمیکردم بخوام کسی که دوستم داره رو از خودم برونم. اینو بدون که من نمیخوام خودخواه باشم . ولی میخوام بدونی که مدت زیادی گذشته . من دیگه موقع نفس کشیدن احساس میکنم آسمون داره خفه میشه . دیگه به جای صدای بلند خندیدیم رد اشک روی بالشم باهام ملاقات میکنه . دیگه اون آدم صبور و خوشرویی که تو دوستش داشتی رفته . دیگه کم کم رویاهام هم دارن طردم میکنن . من نمیخوام خودخواه باشم . ولی ازت میخوام که بری . من دیگه اون آدمی که دوسش داری نیستم . لطفا منو ترک کن و عاشق هیچکس دیگه ای نشو. من نمیخواستم آدم خودخواهی باشم...
نیازمند یک سریال جدید از بانو پاکروان هستم تا مجددا افسردم کنه تا گریه کنم_
انقدر به آغوشِ رویاهام پناه برده بودم که یادم رفت این دیوارهای بلندِ بی‌رحم، هر روز در سکوتِ خودشان رشد می‌کنند، می‌بالند، و فاصله‌ی میان «من» و جهان را بلندتر می‌سازند. دیوارهایی پوشیده از نقش‌هایی که وجود ندارند… خیال‌هایی که رنگ دارند اما نفس نه. در فردایِ قشنگِ خودم زیستم بی‌آنکه فراموش کنم آن فردا را باید ساخت، نه فقط زیست. و حالا این دیوارها، سال‌هاست که مرا از همه چیز جدا کرده‌اند از آدم‌ها، از زندگی، از خودم. آنقدر از تلخیِ غم گریختم و در آغوشِ خیالِ شیرین پنهان شدم، که حالا در دریایِ همان خیال‌ها غرق می‌شوم. هر موج، مرا از چیزهایی که دوستشان دارم دورتر می‌برد. هرچه رؤیاهایم رنگی‌تر می‌شوند، جهانِ این‌سو بی‌روح‌تر می‌گردد؛ هرچه آنجا زیباتر، اینجا مبهم‌تر. اما من این را نمی‌خواستم… هیچ‌وقت قرار نبود نجات‌دهندگانِ من همین رؤیاهای لطیف و آرزوهای بی‌قرار مرا در خود دفن کنند. من مرز میانِ خیال و واقعیت را بلد بودم اما انگار، در مسیرِ فرار از درد یاد گرفتم که چگونه آن مرز را خودم از میان بردارم…
جمعه ها خون جای بارون میچکه
بعضی اوقات با خودم فکر میکنم چه بلایی سر این همه خشم و غمی که توی وجودم نگه میدارم میاد؟ شاید تبدیل به اشک های قبل خوابم میشه،شایدم تبدیل به معده درد هام میشه و همیشه باهام میمونه شاید تبدیل به لرز های ناگهانیم میشه و گرمی دستام و میگیره. شایدم تبدیل به همون سد محکمی میشه که جلوی حرف زدنم رو میگیره. ولی کم کم دارم میترسم چون دارن انقدر زیاد میشن که میترسم ؛نکنه واسه ی خودشون خونه و کاشونه زدن توی دل من ؟ شایدم برای همینه که انگار یک چیزی توی قلبمه یک غم ، یک درد ، یک چیزی که هربار بزرگتر و بزرگتر میشه
هدایت شده از - تقدیمیِ مشترک -