انقدر به آغوشِ رویاهام پناه برده بودم که یادم رفت این دیوارهای بلندِ بیرحم، هر روز در سکوتِ خودشان رشد میکنند، میبالند، و فاصلهی میان «من» و جهان را بلندتر میسازند.
دیوارهایی پوشیده از نقشهایی که وجود ندارند… خیالهایی که رنگ دارند اما نفس نه.
در فردایِ قشنگِ خودم زیستم بیآنکه فراموش کنم آن فردا را باید ساخت، نه فقط زیست.
و حالا این دیوارها، سالهاست که مرا از همه چیز جدا کردهاند
از آدمها، از زندگی، از خودم.
آنقدر از تلخیِ غم گریختم و در آغوشِ خیالِ شیرین پنهان شدم، که حالا در دریایِ همان خیالها غرق میشوم.
هر موج، مرا از چیزهایی که دوستشان دارم دورتر میبرد.
هرچه رؤیاهایم رنگیتر میشوند، جهانِ اینسو بیروحتر میگردد؛
هرچه آنجا زیباتر، اینجا مبهمتر.
اما من این را نمیخواستم…
هیچوقت قرار نبود نجاتدهندگانِ من
همین رؤیاهای لطیف و آرزوهای بیقرار
مرا در خود دفن کنند.
من مرز میانِ خیال و واقعیت را بلد بودم
اما انگار، در مسیرِ فرار از درد یاد گرفتم که چگونه آن مرز را خودم از میان بردارم…
بعضی اوقات با خودم فکر میکنم چه بلایی سر این همه خشم و غمی که توی وجودم نگه میدارم میاد؟ شاید تبدیل به اشک های قبل خوابم میشه،شایدم تبدیل به معده درد هام میشه و همیشه باهام میمونه شاید تبدیل به لرز های ناگهانیم میشه و گرمی دستام و میگیره. شایدم تبدیل به همون سد محکمی میشه که جلوی حرف زدنم رو میگیره. ولی کم کم دارم میترسم چون دارن انقدر زیاد میشن که میترسم ؛نکنه واسه ی خودشون خونه و کاشونه زدن توی دل من ؟ شایدم برای همینه که انگار یک چیزی توی قلبمه یک غم ، یک درد ، یک چیزی که هربار بزرگتر و بزرگتر میشه