هدایت شده از بادماراخواهدبرد
آری این منم، اما چه سود؟
او که در من بود دیگر نیست، نیست.
فروغفرخزاد
دنیا ناگهان همان رنگ شده بود، فقط کمی، کمی...کمتر سیاه بود.
تصاویر و اصوات میان تارهای ذهنم میپیچیدند و مبارزهای سخت میان پلکها و اشکهایم اوج گرفته بود.
اما دلهایی اطرافِ من بود، که هنوز سیاهی میانسینهشان جایی نداشت.
هنوز دنیا را رنگین میدیدند.
چطور میتوانستم به ابرازِ سیاهی و اندوه خود بپردازم؟...
بعضیها کوچکاند، نه از قد، از روح.
آنقدر کوچک که برای دیدنشان باید خم شوی، و همان خم شدن، به خیالشان احترام میآید.
لبخندشان پوششی است
روی چهرهای که از حسادت ترک خورده.
مهربانیشان مثل ظرف آب گلآلود است؛
از دور زلال، اما تا نزدیک شوی بوی تعفنش همهچیز را لو میدهد.
اینها برای پر کردن جیب خالیشان جیب دیگران را میدوزند، برای ساختن تاجشان پرِ دیگران را میکَنند، و برای بلندتر شدن، زیر پای بقیه را خالی میکنند...
آنقدر در آینه خودشان غرقاند که حتی وقتی فرو میروند، باز هم تصویر خودشان را تحسین میکنند.
و تو فقط میمانی و یک لبخند سرد چون میدانی آدم وقتی درونش اینقدر پوسیده باشد
خودش روزی خودش را میبلعد:)