— اگر نامهای از دلتنگی برایت مینوشتم، سالیان سال محضِ لول کردنش باید هدر میدادم، جوهرهای سیاه شدهی بیرمق را پس از هر دقیقه جایگزین میکردم و کاغذهای خیس شده و پلاسیدهی بوی گُل گرفته را قطارقطار به دنبال هم میچسباندم. از من نخواه، نخواه که از دلتنگیِ ناسرانجامم برایت بنویسم. چرا که در ابد هم چشمهایت به انتهایش نخواهد رسید؛ به انتهای کلمات آوار شدهی این احساس، نخواهد رسید و به سرانجامِ خیسیِ کاغذِ چروک شده زیر دستهایم، دست نخواهی یافت. من دلتنگیام را در همان سینهی زیر خاک الوار شده چال میکنم تا شاید گلهای فراموشم نکنِ آبی بیداد کنند. رزهای قرمزِ خونی دیگر امانم را بریدهاند و نفسهایم از عطرشان گرفته. هاناهاکی دیگر چیست؟ من افسانهی جدیدی پدید خواهم آورد.
امشب دوست داشتم قصهاي باشم که خونده شه، و تموم شه. یکبار تا آخر خونده شه و بعد برايِ همیشه به سر برسه. خيلي آروم. اندازهي ورق خوردنِ آخرین صفحهي کتاب به یک اشارهي دست، و فرودِ سبکبارانهش رويِ حجم سنگینِ کاغذهاي قبل.