- همزاد پایپر مکلین، روی تپه های سرسبز ایستاده بود. دستش را روی چمن ها می کشید و از نور روز لذت می برد.
- نخستین نبرد او با امپوساهای دهشتناک بود . آن ها را در همان تپه ها ، با خنجری مقدس و کمک ارواح طبیعت شکست داد. خنجری که طلسم های روشنایی رویش حک شده بود.
- کنار تپه ها ، جایی که باد هرروز به آن سر می زد و دستی بر سر سبزه ها می کشید ، خانه ای کوچک قرار دارد. خانه چوبی بود و رویش خزه سبز شده بود ، اما برای او مهم نبود. او خانه را اینگونه بیشتر دوست داشت.
برای اژدها سواران کتابخوان 🌿
اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو🇮🇷
نه نویسندگی نبوددددد به لایک بود 😭🤣🤣
خب آدم حسابی بر اساس چی لایکت میکردن کو...
اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو🇮🇷
خب آدم حسابی بر اساس چی لایکت میکردن کو...
چون من بهشون می گفتممممم تو چنلم گذاشتم فقطم راجب سه تاج شوم نظر دادم خب🤣🤣🤣
- همزاد کارتر کین کنار خانه ای آجری در حاشیه شهر ایستاده بود. به پرواز کبوتر ها در آسمان نگاه می کرد و در فکر فرو رفته بود.
- نخستین نبرد او با مینوتور بود ، هیولای خشمگین هزارتو. او مینوتور را پس از سرگردانی های فراوان ، با نیزه ای از جنس آهن استیکسی نابود کرد.
- او در خانه ای قدیمی و آجری زندگی می کرد که ترک های فراوان داشت. در کوچه و خیابان ها ، کودکان زیادی با دوچرخه رفت وآمد می کردند و صدای جیغشان همیشه به گوش می رسید. او اغلب به در تکیه می زد و همه این ها را می دید ، اما حواسش هزاران جای دیگر بود.
برای 𝐓𝐞𝐧𝐬𝐡𝐢𝐲𝐚 🪐
اگر بقیهشو فردا بفرستم فحشم میدین_؟🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡
*اینترنتم دارد تمام می شود
@cabin7
میدونم برای تقدیمی شاید دقر شده ولیخببب
~~
حتمااا ولی واسه شوما رو فردا می فرستم الان دارم پاره میش_💀
چه چنل خوشگلی
محیا چرا جواب پیامم تو آکیا رو نمی دیییی
#ویدار
~~
جواب دادممم😭😭