eitaa logo
اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو🇮🇷
148 دنبال‌کننده
771 عکس
106 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو🇮🇷
برای محیا خانوم اول از همه مگنس ابکشی‌ شده گناه داره واسه‌ش دسته گل ببر بذار سر قبرش چرا که توجه جنا
ای وای چقدر باحال بودددد😭 لوکییی عشقممم😭🤣 می دونستی جز دختر آتنا بودن از نسل لوکی هم هستم؟🎀😔 گیلیلی خوشحال شدم از مگنس دادی بهممم
هدایت شده از Green minds
کانال «اردوگاه دورگه‌ها» حیوانات،از پشت پنجره،بارها و بارها به چهره خوک‌ها و انسان‌ها خیره شدند؛اما دیگر نتوانستند بین آنها فرقی بگذارند.
هدایت شده از شماره "۱"
درون سپیدی بی‌کران، هیچ چیز جز انسان نبود. او تنها قدم می‌زد، با خود آواز می‌خواند و ذهنش از این همه تنهایی کسالت‌بار خسته و درمانده شده بود. روزی از همین روزهای خسته‌کننده، دروازه‌ای میان سپیدی باز شد و مردی خوش‌پوش و جذاب از آن بیرون آمد، او لبخندی دندان‌نما داشت و ملبس سیاه بر تن کرده بود. مرد تعظیمی کرد و گفت:《من زندگی هستم بانوی من، آیا تمایل دارید با من برقصید؟》انسان هم که چاره‌ای جز این نمی‌دید، در خواست او را پذیرفت. رقص شروع شد و انگشتان انسان در میان انگشتان زندگی جای گرفتند، در ابتدا همه چیز خوش بود اما با گذشت چند دقیقه، زندگی انسان را چرخاند و با یک دور چرخش، آن‌دو وارد فضای دیگری شدند، فضایی تاریک‌تر با کورسویی از نور. انسان گیج و متحیر شد اما به رقصیدن ادامه داد، کمی دیگر نیز گذشت و کورسو‌های نور کمتر می‌شدند، ناگهان از درون تاریکی، تیری آمد و بر روی شانه‌ی انسان نشست. درد وجودش را تسخیر کرد و او با چشمان متحیر به لبخند زندگی نگاه کرد. این رقص طولانی تر بود، آنقدر زمان گذشت که فضا کاملا تاریک شد و هر چند دقیقه یکبار تیری پرتاب می‌شد و به انسان می‌خورد. هیچ تیری به زندگی نمی‌خورد و او خم به ابرو نمی‌آورد. چرخی دیگر زده شد اما نه تنها فضا تغییر نکرد بلکه تیر‌های ببشتری پرتاب شدند، تیر‌ها گوشت انسان را می‌شکافتند و روحش را از هم می‌دریدند، آنقدر درد و ترسش زیاد شد که دیگر توان رقصیدن نداشت و بر روی زانوانش افتاد. در حالی که انسان از درد و ناامیدی بر زمین چنگ می‌زد، نجوایی در گوشش زمزمه کرد:《رها کن، حسش کن و ازش لذت ببر.》 پس انسان نیز رها کرد، تیرها را درآورد و درد را با تمام وجود چشید. سپس از روی زانوانش بلند شد، با دستان خونین دستش را دوباره به زندگی داد و رقصیدن را از سر گرفت، از رقصیدن لذت برد و درد را فراموش کرد. زندگی خنده‌ای زیباتر کرد و یک بار دیگر انسان را چرخاند. فضا به مکانی سپیدتر تغییر کرد. حالا انسان خوشحال بود، از زندگی‌اش لذت می‌برد و با شور و هیجان به رقص با زندگی می‌پرداخت‌. ساعت‌ها که گذشت، دروازه‌ای دیگر باز شد و این‌بار مرد جذاب دیگری با کت و شلوار سیاه و غم‌انگیز وارد شد. رو به زندگی کرد و گفت:《حالا وقتش است.》سپس رو به انسان کرد و با تعظیم خود را معرفی کرد:《من مرگ هستم، رقص شما با زندگی دیگر باید به اتمام برسد، از این جا به بعد نوبت همراهی من است.》زندگی رو به انسان لبخند دلگرم کننده ای زد و دستانش را رها کرد. مرگ جلو آمد، دستان انسان را گرفت و او را به سمت خود کشید. مرگ انسان را در آغوش گرفت و در گوشش آرام زمزمه کرد:《نترس، من کنارت هستم، نگران نباش.》سپس انسان در مرگ حل شد و با او یکی شد. مرگ و زندگی کمی به یکدیگر نگاه کردند، بعد از گذشت لحظاتی، مرگ به سراغ در آغوش کشیدن انسان دیگری رفت و زندگی نیز برای رقصیدن با انسان بعدی قدم برداشت.
اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو🇮🇷
اوپسیلون؛ بیستمین حرف! ( Υوυ ) _تلفظ - تو یونانی باستان: صدای بین u (او) و y (ی) که تو فارسی وجود ن
فی؛ بیست و یکمین حرف! (Φوφ) _ تلفظ - یونانی باستان: تقریبا pʰ ، یعنی «پ» با هوای اضافه . - یونانی مدرن: همون «ف» خودمون . _ ریشه شناسی - از حرف فنیقی Pe گرفته شده (𐤐). _مثال واژه‌ - Φιλία (فیلیا) : دوستی - Φύσις (فیسیس) : طبیعت - Φαντασία (فانتاسیا) : خیال ، ریشه‌ی کلمه Fantasy
اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو🇮🇷
فی؛ بیست و یکمین حرف! (Φوφ) _ تلفظ - یونانی باستان: تقریبا pʰ ، یعنی «پ» با هوای اضافه . - یونانی م
_کاربردها - علمی: φ برای عدد طلایی * (φ ≈ 1.618) * ، Φ برای شار مغناطیسی. - زبان‌شناسی: شروع خیلی از واژه‌های علمی با پیشوند phono- یا phy- از همین حرف. - فرهنگی و فلسفی: تو فلسفه‌ی یونان، فیسیس (طبیعت) یکی از مفاهیم بنیادین بود.