به این نتیجه رسیدم که چت کردن وقتی تو ماشینی و بیرون تاریکه خیلی حال میده.
با آخرین ذره های اینترنتم اینا رو میذارم هر کی خواست *اشاره غیرمستقیم به ویدار و فاذر * یه چیزی باهاش بنویسه_
هدایت شده از فور=عزل+رگباری+گزارش𝑀𝒾𝒹𝓃𝒾𝓰𝒽𝓉 𝒩𝑜𝓉𝑒𝓈
_هزارتا ماچا و صدتا قهوه، فدایِ یکدونه چایی.
باور کنید حروف یونانی رو فراموش نکردم فقط وقت ندارم متنش رو بچینم 😭🤣
نمی دونم چه مرضیه ولی روزای تعطیل بیشتر دوست دارم زود بیدار شم. کلا احساس می کنم وقتی می خوابم وقتم هدر میره نمی دونم چمه🤣
اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو🇮🇷
بچه ها میشه چند تا کتاب شناخته نشده خوب بهم معرفی کنید؟ جنایی فانتزی کلاسیک...
مجموعه برگزیدگان جوان
مجموعه اسطوره
مجموعه در جست و جوی دلتورا
مجموعه سرزمین سایهها و مجموعه اژدهایان دلتورا ( اینا ادامه بالایین)
مجموعه بارتیمیوس
مجموعه لاک وود و شرکا
هدایت شده از کلبهینمگرفتهفاذر.
" کلاغ".
در روزگاری که جادوگران چون قدیسان و الههگان ستوده میشدند، تومور بدخیمی آنها را در بر گرفت.
چوکا، پسر جوانی که در سن کمی به مرتبهای از جادوگری رسیده و مایهی حسرت و حسادت دیگر همکیشان خود بود، این تومور بدخیم شده بود.
البته خود چوکا " کلاغ" را به عنوان یک تخلص برای خود میپسندید ولی آیا تا کنون در جامعه چشمبستگان رخصت دفاع به متهمان دادهاند؟ نه؛ هرگز!
آهی از نهادم برمیخیزد و تیرگی این عمارت مثلا "متروکه" بر کمرم مشتی وارد میکند.
روی پارکتهای چوبی که قدم میگذارم، صدای شیون آواره زنی پدیدار میشود و تبدیل به زوزه گرگی میشود.
خود را به در و دیوار پوسیده خانه میکوبید و گوشم را میپیچاند. انگشتانم را محکمتر دور هفت تیر حلقه میکنم و دمی آشفته بیرون میدهم.
یک، دو و سه قدم؛ با خوردن پایم به سطحی سخت و سنگی متوقف میکشم و چهرهام را در هم میکشم.
به سختی چند قدم برمیدارم و بهلحظهای نور، شتابان خود را روی تن و صورتم میکشد.
صدای کف زدنی بلند میشود؛ بوم! بوم! بوم:« انگار یه بطری آبلیمو قورت دادی رفیق. خوردن به یه گلدون اینهمه توهم رفتگی نداره که. »
پس از آن قهقههای در فضا پیچید و چهرهی درهم من از هم باز شد. مژههایم را چندبار به هم فشردم و سپس نگاه دوختم به مرد جوانی که مقابلم ایستاده بود.
چوکایِ کلاغ! خود خودش بود و با پوزخندی عصب خردکن سینه ستبر کرده بود.
موهای موج دارِ سبز تیرهاش روی صورتش پخش شده بود و چندتارهم روی عینکش خوابیده بودند.
چشم سیهرنگش میدرخشید و کلاه جادوگری بزرگ روی سرش و ردای پر از وصلهاش او را به دلقکی مانند میکرد که ادای جادوگرها را در میآورد.
ابروهای سیاهم دوباره در هم میروند و درحالی که سعی میکنم خونسردیم را حفظ کنم میگویم:
« به عنوان یه کلاغ و یه جادوگر خیلی مسخره به نظر میرسی! »
دستی روی بازوبندم میکشم و سپس نگاه به اطراف میدوزم و به تابلویی نگاه میکنم که کلاغی مورد هدف قرار گرفته و پوشیده از خون سرخ است.
صدایش را میشنوم:« برادر عزیز مگه تو برای از بین بردن من اینجا نیستی؟! پس بدون اینجا جای دیدگاه بیان تو نیست. یه جایگاه اعدامه... برای من! »
: « هاه! زیادی جوگیر شدی و خودتو بالا گرفتی. ولی آخرش سرنوشتت مثل رفیقت توی این تابلوعه! »
بیحوصله چشم میگردانم، هفت تیر را آماده میکنم و رو به سینهاش میگیرم. نور بازیگوشانه روی دستم میرقصد و به عینک آن نفوذ میکند.
با سکوت او کمی دستم میلرزد و افکار چون خورهای به جان مغزم میافتند:
" چرا از جادوش استفاده نمیکنه؟! کلکی تو کاره؟ نکنه توی دام افتادم؟"
لب برهم میفشارم و او که کنون چشمانش نفوذ پذیرترین حالت را یافته، خیره میشود به من.
دستش را جلو میآورد و با صدایی زنگ دار میگوید:
« زودباش رفیق! اون رو بده به من تا هیچکدوممون ضرر نکنیم.~»
آزرده از فشار عصبیای که از صبح به من فشار میآورد، دندان قروچهای میکنم:
« خفه شو! »
گلولهای شلیک میکنم که نور را میشکافد و پیش میرود؛ چوکا هم گلولهی آتشینی به سویم پرت میکند.
چشمانش میدرخشد، نمیدانم که رازی دارد؛ از شوق است یا غم ولی میدرخشند:
« اشتباه کردی مت! فقط در حق من ظلم نکردی، در حق همهی عزیزانت ظلم کر..»
ادامه حرفهایش را نمیشنوم چون گلوله آتش تنم را در برمیگیرد و به پیش میرود و گلوله چون دارتی مصمم در سینه او فرو میرود.
ـفاذر