eitaa logo
اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو🇮🇷
149 دنبال‌کننده
774 عکس
106 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
به این نتیجه رسیدم که چت کردن وقتی تو ماشینی و بیرون تاریکه خیلی حال میده.
با آخرین ذره های اینترنتم اینا رو میذارم هر کی خواست *اشاره غیرمستقیم به ویدار و فاذر * یه چیزی باهاش بنویسه_
هدایت شده از فور=عزل+رگباری+گزارش𝑀𝒾𝒹𝓃𝒾𝓰𝒽𝓉 𝒩𝑜𝓉𝑒𝓈
_‌هزارتا ماچا و صدتا قهوه، فدایِ یکدونه چایی.
هدایت شده از 𝐌𝐢𝐫𝐚𝐜𝐥𝐞 | معجزه
باور کنید حروف یونانی رو فراموش نکردم فقط وقت ندارم متنش رو بچینم 😭🤣
نمی دونم چه مرضیه ولی روزای تعطیل بیشتر دوست دارم زود بیدار شم. کلا احساس می کنم وقتی می خوابم وقتم هدر میره نمی دونم چمه🤣
حالا انگار وقتی بیدارم چیکار می کنم مثلا_
اردوگاه دورگه ها شعبه سوگورو🇮🇷
بچه ها میشه چند تا کتاب شناخته نشده خوب بهم معرفی کنید؟ جنایی فانتزی کلاسیک...
مجموعه برگزیدگان جوان مجموعه اسطوره مجموعه در جست و جوی دلتورا مجموعه سرزمین سایه‌ها و مجموعه اژدهایان دلتورا ( اینا ادامه بالایین) مجموعه بارتیمیوس مجموعه لاک وود و شرکا
" کلاغ". در روزگاری که جادوگران چون قدیسان و الهه‌گان ستوده می‌شدند، تومور بدخیمی آن‌ها را در بر گرفت. چوکا، پسر جوانی که در سن کمی به مرتبه‌ای از جادوگری رسیده و مایه‌ی حسرت و حسادت دیگر هم‌کیشان خود بود، این تومور بدخیم شده بود. البته خود چوکا " کلاغ" را به عنوان یک تخلص برای خود می‌پسندید ولی آیا تا کنون در جامعه چشم‌بستگان رخصت دفاع به متهمان داده‌اند؟ نه؛ هرگز! آهی از نهادم برمی‌خیزد و تیرگی این عمارت مثلا "متروکه" بر کمرم مشتی وارد می‌کند. روی پارکت‌های چوبی که قدم می‌گذارم، صدای شیون آواره زنی پدیدار می‌شود و تبدیل به زوزه گرگی می‌شود. خود را به در و دیوار پوسیده خانه می‌کوبید و گوشم را می‌پیچاند. انگشتانم را محکم‌تر دور هفت تیر حلقه می‌کنم و دمی آشفته بیرون می‌دهم. یک، دو و سه قدم؛ با خوردن پایم به سطحی سخت و سنگی متوقف می‌کشم و چهره‌ام را در هم می‌کشم. به سختی چند قدم بر‌می‌دارم و به‌لحظه‌ای نور، شتابان خود را روی تن و صورتم می‌کشد. صدای کف زدنی بلند می‌شود؛ بوم! بوم! بوم:« انگار یه بطری آبلیمو قورت دادی رفیق. خوردن‌ به یه گلدون این‌همه توهم رفتگی نداره که. » پس از آن قهقهه‌ای در فضا پیچید و چهره‌ی درهم من از هم باز شد. مژه‌هایم را چندبار به هم فشردم و سپس نگاه دوختم به مرد جوانی که مقابلم ایستاده بود. چوکایِ کلاغ! خود خودش بود و با پوزخندی عصب خردکن سینه ستبر کرده بود. موهای موج دارِ سبز تیره‌اش روی صورتش پخش شده بود و‌ چند‌تارهم روی عینکش خوابیده بودند. چشم سیه‌رنگش می‌درخشید و کلاه جادوگری بزرگ روی سرش و ردای پر از وصله‌اش او را به دلقکی مانند می‌کرد که ادای جادوگرها را در می‌آورد. ابروهای سیاهم دوباره در هم می‌روند و درحالی که سعی می‌کنم خونسردیم را حفظ کنم می‌گویم: « به عنوان یه کلاغ و یه جادوگر خیلی مسخره به نظر می‌رسی! » دستی روی بازوبندم می‌کشم و سپس نگاه به اطراف می‌دوزم و به تابلویی نگاه می‌کنم که کلاغی مورد هدف قرار گرفته و پوشیده از خون سرخ است. صدایش را می‌شنوم:« برادر عزیز مگه تو برای از بین بردن من اینجا نیستی؟! پس بدون اینجا جای دیدگاه بیان تو نیست. یه جایگاه اعدامه... برای من! » : « هاه! زیادی جوگیر شدی و خودتو بالا گرفتی. ولی آخرش سرنوشتت مثل رفیقت توی این تابلوعه! » بی‌حوصله چشم می‌گردانم، هفت تیر را آماده می‌کنم و رو به سینه‌اش می‌گیرم. نور بازیگوشانه روی دستم می‌رقصد و به عینک آن نفوذ می‌کند. با سکوت او کمی دستم می‌لرزد و افکار چون خوره‌ای به جان مغزم می‌افتند: " چرا از جادوش استفاده نمی‌کنه؟! کلکی تو کاره؟ نکنه توی دام افتادم؟" لب برهم می‌فشارم و او که کنون چشمانش نفوذ پذیرترین حالت را یافته، خیره می‌شود به من. دستش را جلو می‌آورد و با صدایی زنگ دار می‌گوید: « زودباش رفیق! اون رو بده به من تا هیچ‌کدوممون ضرر نکنیم.~» آزرده از فشار عصبی‌ای که از صبح به من فشار می‌آورد، دندان قروچه‌ای می‌کنم: « خفه شو! » گلوله‌ای شلیک می‌کنم که نور را می‌شکافد و پیش می‌رود؛ چوکا هم گلوله‌ی آتشینی به سویم پرت می‌کند. چشمانش می‌درخشد، نمی‌دانم که رازی دارد؛ از شوق است یا غم ولی می‌درخشند: « اشتباه کردی مت! فقط در حق من ظلم نکردی، در حق همه‌ی عزیزانت ظلم کر..» ادامه حرف‌هایش را نمی‌شنوم چون گلوله آتش تنم را در برمی‌گیرد و به پیش می‌رود و گلوله چون دارتی مصمم در سینه او فرو می‌رود. ـفاذر