زیادی جالب و پر از اتفاقات بود. امشب رو میگم، وقتی دیگه جوهر خودکارم تموم شد انگار دیگه اصلا هیچی نداشتم که بنویسم. بود. اما حس و خیال قبلی نبود که من بخوام مثل قبل بنویسم، این خودکار برام ارزش داشت. این خودکار رو نگه میدارم، برخلاف بقیهها که دور ریخته شدن. این میمونه پیشم، چون انگار تو این مدت کلی کلی از چیزهای ارزشمند، غمناک، اذیت کننده، وحشتناک رو با اون نوشته بودم. و اون تموم اینهارو داخل خودش نگهداشته بود و یه نسخهای دیگه رو با جوهر به ارمغان آورده بود. یه عکس میگرفتم و میخواستم دوباره تکرار کنم اما دیگه اون زیبایی قبل رو نمیداد. من عاشق عکسهای یهوییام. عاشق کلمات یهویی. عاشق نوشتن. عاشق حرف زدن درمورد روز.
روباهِ ابلق.
اصلا نمیدونم باهام ناشناس بزارم صحبت میکنین یا نه (؟)
حالا من که گذاشتم، مونده شما صحبت کنین و آشنا بشیم