قلبم داره بال میزنه، دیگه بهقول قربانی دلم طاقت دوری نداره. هرلحظه منتظرم آخرهفته برسه و فقط یهدل سیر نگاهش کنم. بغلش کنم و بوسهبارون.
قراره اونقدری بنویسم تا دستم دوباره قرمز و کبود بشه ما که ناراضی نیستیم گور هرکی ناراضیه. فوق فوقش دیگه سیستماتیک دستم از کار میافته تا چندروز دیگه. درست میشه و دوباره مینویسم مینویسم و مینویسم تا دفتر تموم بشه و برم از یهجای قدیمی، خیلی قدیمی دفتر بگیرم. قدیمی؟ یاد کوچهوپسکوچههای انقلاب میافتم که وقتی بیکار بودم معمولاً میرفتم اونجا. از کتابفروشی یا دستفروشا کتاب میگرفتم. خیلی حال میداد. بعضی مغازهها مشخص نیست هنوز در و پنجرههاشون مال چندینسال پیشه. اونقدری که کهن بودن خودشونو حفظ کردن.
هدایت شده از متهم ردیف اول _
شاید باید درکنار پرده باقی ماند اما کور ،اما کر .
هدایت شده از متهم ردیف اول _
هدایت شده از زیرزمین
روزای آخر تابستونه و حال و هوا، پاییزی.
گویا شما باید این پیامو فوروارد کنید و تگاتون رو اینجا بذارید تا من با دوربینِ ذهنیِ عجیبی که اینجا دارم از شما عکسی بگیرم که به شکل چیزی غیر از انسان درش ظاهر میشید.
از طرف زیرزمین، یه عکس و یکسری توضیحات متفاوت راجع به ربط و علت و معلولش به شما داده میشه.
•ممبرا هم میتونن شرکت کنن.
•قبل از اینکه لینک بفرستید حتما چک کنید که ظرفیت تکمیل نشده باشه.
خشم گاهی اوقات اونقدری وجودم رو میگیره که دیگه نمیدونم چیباید بگم و فقط بهیکجا خیره میشم صرفاً تا ذهنم رو درگیر یهچیز، یهموضوع دیگه بکنم.
روباهِ ابلق.
قراره اونقدری بنویسم تا دستم دوباره قرمز و کبود بشه ما که ناراضی نیستیم گور هرکی ناراضیه. فوق فوقش د
امشب، یهنور از اتاق میزد و من همچنان داشتم توی پذیرایی با دفتر سلام و احوالپرسی میکردم. نه، داشتم کلی چیز مینوشتم. کلی غصه کلی داستان های عجیب این چندروز کلی "اتفاق" بهظاهر پوشاندنی. و خب اونقدری نوشتم که بهپیامم رسیدم. گوشه انگشتام کبود شد.