در آغوشم هستم، من خود را در آغوش گرفتهام، نه چندان با لطافت اما وفادار، وفادار...
|ساموئل بکت|
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
تمام عمرِ خود را کنار هم به تظاهرکردن گذراندیم، اما اگر هم بیشازحد تظاهر کنی، حقیقت بالأخره به آدم یادآوری میکند که نباید آن را نادیده بگیری.
|به امید دل بستم|
در شب کوچک من؛
دلهره و ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم...
|فروغ فرخزاد|