گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان محو که یکدم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی
#فریدون_مشیری
مرد ثروتمندی که زن و فرزند نداشت، به پایان زندگی اش رسیده بود. کاغذ و قلمی برداشت تا وصیت نامه ی خود را بنویسد. او نوشت: « تمام اموالم را برای خواهر می گذارم نه برای برادر زاده ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران.» اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل و ان را نقطه گذاری کند. پس تکلیف آن همه ثروت چه می شد؟ برادرزاده ی او تصمیم گرفت وصیت نامه را این گونه تغییر دهد: « تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.» خواهر او که موافق نبود، آن را این گونه نقطه گذاری کرد: « تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم. نه برای برادرزاده ام. هرگز به خیاط. هیچ برای فقیران.» خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و ان را روش خودش نقطه گذاری کرد:« تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام؟ هرگز! به خیاط. هیچ برای فقیران.» پس از شنیدن این ماجرا، فقیران شهر همگی جمع شدن تا آنها هم نظر خود را اعلام کنند: « تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم؟ نه! برای برادرزاده ام؟ هرگز! به خیاط؟ هیچ! برای فقیران.»
نتیجه: به واقع زندگی نیز چنین است. خداوند نسخه ای از هستی و زندگی به ما می دهد که در آن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید با عملکرد و روش خودمان آن را نقطه گذاری کنیم و بخوانیم. از زمان تولد تا مرگ، تمام نقطه گذاری ها دست ماست. به خاطر داشته باشیم که فارغ از هرگونه باور و تفکری به هستی و زندگی، از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه گذاری ما دارد!
مردی شبی رادرخانه ای روستایی میگذراند
پنجره های اتاق بازنمی شد
نیمه شب احساس خفگی کردو درتاریکی به سوی پنجره رفت امانمی توانست آن رابازکند
بامشت به شیشه پنجره کوبیدهجوم هوای تازه را احساس کرد
و سراسرشب را راحت خوابید.
صبح روز بعدفهمیدکه شیشه کمد کتابخانه راشکسته است وهمه شب پنجره بسته بوده است
اوتنهابافکراکسیژن، اکسیژن لازم رابه خودرسانده بود
افکار ازجنس انرژی اند وانرژی، کارانجام می دهد
هزار تومانی اوایل دهه شصت، اسکناسی بسیار ارزشمند در آن دوران
اما الان 😉😉😉
برای دنبال کردن مطالب و مشارکت:
@reza_vahab
@baharrrr313
#خاطره_های_خوروبیابانک
#آیین_های_فراموش_شده
#گذرگاه_خاطرات
🆔📌با ما همراه باشید 👇
🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه چیزی توو ذهنم مرور شد...
یه چیزی شبیه خاطرات بچگی....
پیکان مدل ۵۴ بابا و هوای مطلوب بهاری شمال...
صدای معین..
چهچههای حمیرا....
برای دنبال کردن مطالب و مشارکت:
@reza_vahab
@baharrrr313
#خاطره_های_خوروبیابانک
#آیین_های_فراموش_شده
#گذرگاه_خاطرات
🆔📌با ما همراه باشید 👇
🇮🇷🌴@pitarun🌴🇮🇷
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.
ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز...
وای خدای من، خیلی درست کردی... حالا برش گردون... زود باش.
باید بیشتر کره بریزی... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن میسوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش!
هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه بلائی سر من مياری!
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زخمیِ عشقی؛ وطنم
باید صدایت بزنم…
باید کنارت بمانم…
شعری وُ شوری؛ وطنم وقتی صدای تو؛ منم باید که از تو بخوانم…
👌هیچگاه لجبازی نکنید
هیزمشکن فقیری به جنگل رفت. درختی را قطع کرد و آنها را جمع کرد و محکم بست. سپس آنها را روی پشتش گذاشت و بهطرف شهر راه افتاد تا بفروشد.
چوبها خیلی سنگین بود و مرد میترسید که چوبها به مردمی که در خیابان راه میروند برخورد کند. برای همین با صدای بلند میگفت: «مواظب باشید، مواظب باشید.»
عابران که صدای هشدار هیزمشکن را میشنیدند از او فاصله میگرفتند تا چوبها به آنها نخورد.
در بین راه مرد لجبازی صدای هیزمشکن را شنید اما از سر راه کنار رفت. در همین حین یکی از چوبها به پالتوی مرد گیر کرد و آن را پاره کرد.
مرد عصبانی شد و بر سر هیزمشکن فریاد کشید.
آنها پیش قاضی رفتند تا خسارتی که هیزمشکن به مرد لجباز وارد کرده را از او بگیرد.
جلوی قاضی ایستادند. قاضی از هیزمشکن سوالی کرد اما هیزمشکن هیچ جوابی نداد. قاضی چند بار پرسید اما هیزمشکن هیچ حرفی نزد.
قاضی از مرد پرسید:
آیا هیزمشکن کرولال است؟
مرد لجباز پاسخ داد:
جناب قاضی این مرد کاملاً زبان سالمی دارد و میتواند بهدرستی سخن بگوید.
قاضی پرسید:
شما از کجا میدانید که این فرد میتواند بهدرستی سخن بگوید؟
مرد لجباز گفت:
این مرد در خیابان بر سر مردم فریاد میزد که بروید کنار بروید کنار.
قاضی خندید و متوجه شد که لجبازی مرد بوده که پالتوی وی را خراب کرده و مرد هیزمشکن بیگناه است.
هیچگاه لجبازی نکنید زیرا علیه خودتان میشود و اگر کسی علیه شما لجبازی کرد صبر پیشه کنید.
هدایت شده از خبرگزاری فارس
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 کدام مناطق در روزهای آینده برفی و بارانی میشوند؟
@Farsna
هدایت شده از مداحی آنلاین
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خبر دهید به زهرا که یوسف دگرت
به جُرم اینکه ندارد گناه، زندانیست
#شهادت_امام_کاظم(ع)
#برشیعیانجهانتسلیٺباد🏴
♨️ @Maddahionlin 👈