حضرت آقا به گنبد آمده بودند و آقا روحالله محافظ ایشان بودند .
ظهر بود و سفره ناهار پهن شد . آقا روحالله محو ابهت حضرت آقا شده بودند .
ایشان به آقا روحالله اشاره ڪردند و گفتند :
«جوان به این رعنایی چرا غذا نمیخوری؟»
بعد گفتند : ڪه «بیا و ڪنار من بنشین».
آقا روحالله رفت و ڪنار حضرت آقا نشست و ایشان از آقا روحالله پرسید «بچه ڪجایی؟»
آقا روحالله گفت : «من آملی هستم و از مازندران».
حضرت آقا هم گفتند : «دانه بلند مازندران».
وقتی به خانه برگشت هنوز محو جمال حضرت آقا بود .
✍ : راوی مادر شهید
شهید مدافع وطن ...
#شهید_روح_الله_سلطانی🕊
🌷🌷🌷🌷🌷
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo