eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 _واقعا توجیه شدم. رامین پوزخندی زد و گفت: _خوبه برم از این آشغالای شیمایی بزنم سر یک سال بدنم کرم بزنه انگشتام جداشه؟ ماکان در حالی که به طرف اتاق می رفت گفت: _حالا مجبوری خودتو بندازی تو هچل احمق. رامین پکی زد و با لذت دودش را توی هوا داد و گفت: _نمی فهمی ماکان. نمی فهمی. بعد از اون حواسم هست. _یاسین به گوش خر می خونم من. رامین که چشمهایش کمی خمار شده بود گفت: هخوب نخون مجبوری. محسن و یکی دو نفر دیگر روی کامپیوتر توی اتاق هوار شده بودند. ماکان که وارد شد همه سر برگرداند. ماکان با تعجب پرسید: _چه خبره اینجا؟ محسن نگاهی به آن دو تا کرد و گفت: -یحیی و کامبیز از بچه های نیک روزگار. بعد به ماکان اشاره کرد و گفت: ماکان از دوستای گل ما. هر دو با ماکان دست دادند و محسن توضیح داد: -بچه ها دارن یک کافی شاپ راه می اندازن می خواستن براشون یک طرح تبلیغاتی بزنی. فعلا دست و بالشون تنگه برای همین من گفتم بیای اینجا کارشونو راه بندازی. بعد نگاهی به ماکان انداخت و گفت: 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻