🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_99
داشتم می ترکیدم دیگه.
_می خواین شرکت و گسترش بدین؟
ماکان سلانه سلانه از پله اومد بالا و گفت:
_نه خانم سهیلی می خواد جای ارشیا بیاد.
گیج شدم. دنبالش از پله بالا رفتم و گفتم:
_خودش میخواد جدا شرکت باز کنه؟
_نه!
_پس چی؟
_اول مهر داره میره تهران. رتبه ارشدش خوب شده صد در صد تهران قبوله.
پام روی پله خشک شد.
میره تهران؟ این همه راه حتما سالی دوبارم میاد. اونم از کجا معلوم که ببینمش.
همون جا روی پله نشستم.
وای اگه بره چکار کنم؟فکرم به هم ریخته بود.
نمی دونم چقدر روی پله نشستم و فکر کردم که ماکان از اتاقش اومد بیرون و منو دید.
_تو چرا اینجا نشستی؟
_هان؟
_می گم چرا اینجا نشستی؟
به زور از جام بلند شدم و گفتم:
_همین جوری.
و صاف رفتم تو اتاقم. مغزم داشت می ترکید. باید قبل از رفتن بش بگم باید یه جوری حالیش کنم که دوستش دارم.
_آره بالاخره داشتم به خودم اعتراف می کردم.
من ارشیا رو دوست داشتم. خیلی زیاد.
برام مهم نبود که منو نمی بینه برام مهم نبود که گاهی منو نادیده میگیره. مهم اینه که بود. که گه گاه نیم
نگاهی بهم می انداخت.
همین بس بود. نمی تونه بره. باید بمونه. باید بش بگم. باید هر جور شده بش بگم.
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻