eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
دارای شخصیتی بسیار کاریزماتیک و سخت‌گیر در امر انضباط و آموزش بود. در همین حال درون حزب‌الله از او به عنوان یک فرمانده کارکشته و بسیار حرفه‌ای یاد می‌شد، به طوریکه گفته می‌شود او می‌توانسته همزمان با دو تفنگ شلیک کرده و به هدف بزند. در زمینه تاکتیک‌های نظامی نیز وی دارای هوش بسیاری بالایی بود و بسیاری در دورن حزب‌الله، عمده پیروزی‌ها و خلق تاکتیک‌های نظامی و عملیاتی را به وی نسبت می‌دهند. همچنین در طول زندگی خود به پروتکل‌های امنیتی بسیار پایبند بود و از یک گوشی موبایل بیش از یک روز استفاده نمی‌کرد و اجازه نمی‌داد در اطراف محل حضور خود شخصی از تلفن همراه استفاده کند. برای همین است که اطلاعات و تصاویر چندانی از وی در دسترس نیست. 📎فرماندهٔ ارشد نظامی حزب‌الله لبنان 🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
تسلیــم‌واقعی‌خداباش!! یعنی‌تنهامقصدتوخداباشد جزخدابه‌هیچکس‌دیگری‌نیازنداشته‌باش! منتظریاری‌ِکسی‌جزاونباش تسلیم‌واقعی‌بایداین‌باشدکه‌تمام‌التما‌س‌ها، دعاها،آرزوها،محبت،ترس‌هاوامیدهایت‌را به‌خدابسپاری. وقتی‌بخدا،اعتمادکردی‌آسوده‌خاطری وزیردرخت‌شادی‌وآرامش‌روحی‌‌هستی زیرامیدانی‌هرچه‌اتفاق‌بیفتدوچه‌نشودهمه‌ دردست‌اوست‌وبدون‌اراده‌اوچیزی‌رُخ‌نمیدهد وخداچیزی‌جزخیرنمیخواهد ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
📷دلنوشته‌های شهید به پدر و مادرش ✨حاج در نامه‌ای پدرانه و دلسوزانه به فرزندانش چنین می‌گوید: " میثم جان! بابا رفت به صحرای کربلای ایران، خوزستان داغ، تا شاید درد حسین (ع) را با تمام گوشت و پوست خود حس نماید. بابا رفت تا شاید بوی خون حسین (ع) به مشامش برسد، بابا رفت تا شاید بتواند بر رگ بریده حسین (ع) بوسه بزند، بابا رفت تا شاید بتواند با خون ناقابلش راه کربلا را برای تمام دلهایی که هوای کربلا دارد باز کند، بابا رفت… شاید دیگر برود و پهلوی تو نباشد اما این را بدان همه چیز ناپایدار است چه برای تو و چه برای من، تنها چیزی که باقی می ماند و قابل اتکا است خداست." 🔹این شهید والامقام در قسمت دیگری از نامه‎اش به مادر خود می‌گوید: " مادر من به جبهه می‌روم تا شاید خدا مرا ببخشد آنقدر باید در آفتاب‌های سوزان در زیر رگبار مسلسل‌های کفار بدوم تا آن گوشت‌هایی را که از غفلت بر بردنم روئیده آب شود." ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
35.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥خاطره شیرین فرمانده تفحص 🌹شهیدحاج علیرضا گلمحمدی از سربازی که بهترین جا را برای خدمت از امام خمینی(رحمت الله علیه) طلب کرده بود. سخنرانی در جمع امدادگران زلزله سرپل ذهاب در سال ۱۳۹۷ ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
بسیار بخشنده بود. وقتی مشکلات مالی دیگران را میدید، نمیتوانست از کنارشان بگذرد. یادم هست تلویزیون رنگی منزلش را فروخت تا هزینه ازدواج فرد نیازمندی را تامین کند. قبل از اینکه به عضویت سپاه درآید، خیاطی می‌کرد. بسیار اتفاق افتاده بود که از افراد ضعیف و کم درآمد اجرت نمیگرفت. راوی:والدین شهیدحسن خانی🌷 https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
💠 ❁﷽❁ 💠 💠رمـــــان #جانم_میرود 💠 قسمت ۱۵ با این ڪارش مهیا جیغی زد پسرا سه نفر بودند و شهاب تنه
💠 ❁﷽❁ 💠 💠رمـــــان 💠 قسمت ۱۶ در کنار جسم خونین شهاب زانو زد شوڪه شده بود باور نمے کرد که ایڹ شهاب است نگاهی به جای زخم انداخت جا بریدگی عمیق بود حدس زد که چاقو خورده بود تکانش داد _آقا ... شهاب .سید توروخدا یه چیزی بگو جواب نشنید شروع کرد به هق هق کردن بلند داد زد _کمک کمک.... یکی بهم کمک کنه ولی فایده ای نداشت نبضش را گرفت کند میزد از جای خود بلند شد و سرگردان دور خودش می چرخید با دیدن تلفن عمومی به سمتش دوید تلفن را برداشت و زود شماره را گرفت _الو بفرمایید _الو یکی اینجا چاقو خورده _اروم باشید لطفا، تا بتونید به سوالاتم جواب بدید _باشه _اول ادرسو بدید ....._ _نبضش میزنه؟ _آره ولی خیلی کند _خونش بند اومده یا نه _نه خونش بند نیومده _یه دستمال تمیز روی زخمش میزاری و آروم فشار میدی _خب دیگه چیکار کنم _فقط همین... مهیا نزاشت خانومه ادامه بده زود تلفنو گذاشت و به طرف پایگاه رفت.... و یک دستمال پیدا کرد کنار شهاب زانو زد نگاهی به او انداخت رنگ صورتش پریده بود لبانش هم خشک و کبود بودند _وای خدای من نکنه مرده شهاب سید توروخدا جواب بده دستمال را روی زخمش گذاشت از استرش دستانش می لرزیدند محکم فشار داد که شهاب از درد چشمانش را آرام باز کرد مهیا نفس راحتی کشید تا خواست از او بپرسید حالش خوب است... شهاب چشمانش را بست _اه لعنتی با صدای امبولانس خوشحال سر پا ایستاد دو نفر با بلانکارد به طرفشان دویدند بالای سر شهاب نشستند یکی نبضشو میگرفت یکی آمپول میزد مهیا کناری ایستاد و ناخن هایش را از استرس می جوید... 👈 .... رمان ✍ نویسنده 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
13.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماهنگ عظم البلا ... همخوانی شهدا ... 🕙سـاعـت عـاشقـے ⚜اکثرو الدعا بتعجيل الفرج فان ذلک فرجکم⚜ سلام و درود بر شهدا و امام شهیدان افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهداےِبجنورد دلتنگ شهادت