eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
دشمنان نمی دانند و نمی فهمند ڪہ مابرای مسابقہ میدهیم و وابستگی نداریم و اعتقاد ما این است ڪہ ازسوی خدا آمدہ ایم و بہ سوی او میرویم. https://eitaa.com/piyroo
چه قشنگ میگه حاج حسین یکتا: تو قلبی که جای شهید نیست اون قلب نیست قبره... https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
🍂 🔻 #خاکریز_اسارت 💢 قسمت دویست و شانزدهم: چهار ماه زندان با اعمال شاقه(۲) هنوز هم تصور چها
🍂 🔻 💢 قسمت دویست و هفدهم: جلوه های زیبای همدلی یکی از چیزهایی که تحمل اون شرایط دشوار رو تا حدودی آسان می‌نمود، اوج همدلی و صمیمیت بچه‌ها بود. اکثر نقاط بدن کبود و زخمی از جای کابل بود، اما بچه‌ها هم‌چنان شاداب بودن. دست از بذله‌گویی و شوخی برنمی داشتن. به هم دیگه روحیه می‌دادیم .آب و غذای اندک رو با انصاف بین خودمون تقسیم می کردیم و هوای بیماران رو داشتیم. بعضی از بچه‌ها تا پاسی از شب رو در کنار افراد بیمار و گاه تا صبح بسر می بردن. تنگی مکان و مضیقه‌ها باعث نمی‌شد افراد به جان هم بیفتن. عصبانیت آنجا جایی نداشت. همه چیز محبت بود و صمیمیت و این چرخۀ سنگین این زندگی مرارت بار رو آسان و تحمل پذیرتر می‌کرد. یه شب بازو و کتفم بشدت درد گرفته و امونمو بریده بود. از شدت درد به خودم می‌پیچیدم. بچه ها قرص مسکنی نداشتن که دردم رو تسکین بده، دیدم یکی از بچه‌های آبادان بنام غلامرضا شیرالی اومد و شروع کردن به آرامی مالش دادن کتفم. حالا شاید تاثیری هم در کاهش درد نداشت، اما همین کار از دستش برمیومد. خلاصه از هیچ کاری برای آرامش دادن به همدیگه مضایقه نمی‌کردیم. از جا و مکان تا غذا و دارو تا حتی پیشقدم برای کتک خوردن بجای دیگری، از مسائلی بود که خیلی عادی بود و اصلاً ریابردار نبود. هرچه شرایط سخت‌تر می شد، توسل بچه‌ها و مناجات‌های شبانه و راز و نیاز با خدا بیشتر می‌شد. بعضی از بچه‌ها بیشتر روز‌ها را روزه بودن. با قرآن و دعا مانوس بودیم و سینه به سینه دعاها رو به هم انتقال می‌دادیم و هر اسیری بخش قابل توجهی از دعاها رو حفظ کرده بود. از زیارت عاشورا گرفته تا دعای روزها و کمیل تا مناجات‌های امام سجاد(علیه السلام) و این در شرایطی بود که هیچ کتابی در اختیار نداشتیم و همه چیز همان اندوخته‌های جبهه و ایران بود و بس. ناگفته نمونه که بعد از گذشت یه ماه شرایط کمی بهتر شد. دست از کتک کاری روزانه برداشتن، فقط گه‌گاهی یکی دو نفر رو به بهانه ای بیرون می‌بردن و می‌زدن و بر می گردوندن داخل اتاق. ادامه دارد خاطرات طلبه آزاده رحمان سلطانی 🍃🌹 https://eitaa.com/piyroo
🍂 🔻 💢 قسمت دویست و هیجدهم: یخچالِ فوق پیشرفته خوشبختانه علی‌‍‌‌رغم همه فشارهای زندان ملحق، یه مشکل اصلا نداشتیم و اونم بحث جاسوس بود. جاسوسایی که امون بچه‌ها رو تو تکریت یازده بریده بودن، اینجا دیگه حضور نداشتن. همه یه دست بودیم. همه این ۷۲ نفر قربانیِ جاسوسا شده بودن و همه مقیّد و یکدل. این باعث می‌شد که خیالمون از داخل دو تا اتاق راحت باشه و کسی با خبرکشی زیر کتک و شکنجه گرفتار نمی‌شد. برای اولین بار بود در طول دوران اسارت که همه، مثل چشامون به یکدیگه اطمینان داشتیم و این کار رو برای فعالیتای دینی و علمی و فرهنگی راحت می‌کرد. چقدر لذت‌بخش بود که بدون واهمه هر حرفی رو می‌تونستیم به همدیگه بزنیم و هر کار ممکنی که دوس داشتیم انجام بدیم. یه چیز مهم دیگه که تا حدودی باعث آسایشمون شده بود، یخچال فوق پیشرفته ای بود که در اختیارمون گذاشته بودن. توی اون دمای سوزان تکریت، آب سریع گرم می‌شد و قابل خوردن نبود. تنها وسیله ما برای خنک نگه داشتن آب‌، کوزۀ بزرگی بود که اونو با گونی نخی پیچونده بودیم و مدام مقداری آب روی گونی می‌ریختیم که آب مقداری خنک بمونه و قابل خوردن باشه. این کوزه اونقد برامون عزیز بود که مثل جون شیرین ازش محافظت می‌کردیم و همیشه تو کتک کاریا مواظب بودیم یه وقت کابلی، چوبی توش نخوره و بشکنه. به همین خاطر زمان کتک کاری نزدیک کوزه نمی‌شدیم که بهانه دست بعثیا بیفته و بزن و بشکننش. خلاصه حاضر بودیم خودمون کتک بخوریم ولی کوزه کتک نخوره که دردش برامون بیشتر بود. متأسفانه این اتفاق برای اتاق بغلی‌مون افتاده بود و کوزه شکسته بود و بچه‌ها با چه زحمتی تکه هاشو به هم وصل کرده بودن. البته آبی که داخلش می‌ریختیم اصلاً آب شُرب نبود و از حوض داخل محوطه می‌آوردیم و می‌ریختیم داخلش، امّا همین که مقداری خنک می‌موند غنیمت بود و قابل شرب و بهداشتی بودن رو بی‌خیال می‌شدیم. اگه ما هم بی‌خیال نمی‌شدیم، عراقیا بی‌خیال بودن و کاری از دستمون برنمی‌اومد. ادامه دارد ⏪ خاطرات طلبه آزاده رحمان سلطانی 🍃🌹 https://eitaa.com/piyroo
🥀تاریخ تولد: ۱۳۵۸/۸/۶، 🥀محل تولد : کرمانشاه 🥀تاریخ شهادت: ۱۳۸۲/۹/۲۴ 🥀محل شهادت: سیستان و بلوچستان در درگیری با اشرار 🍃🌹 https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
#معرفی_شهدا #شهید_نادر_اسدی 🥀تاریخ تولد: ۱۳۵۸/۸/۶، 🥀محل تولد : کرمانشاه 🥀تاریخ شهادت: ۱۳۸۲/۹/۲
🌷شهید نادر اسدی می گوید: 🔰 پروردگارا، ریا سراسر وجودم را گرفته و هر کاری که برای رضای تو کردم برای دیگران تعریف کردم و مزدش را از تعریف دیگران گرفتم.😓 بنابراین، دست هایم تهی و کوله ام از توشه ی آخرت خالی است. خدایا، اگر با عدالت خود با من رفتار کنی، وای بر من! پروردگارا، به فضل و کرم و بخشش تو چشم دوخته ام.😓 🔰پروردگارا، مپسند بنده ای را که دوست دارد دیگران او را به نیکی یاد کنند.🙏 🔰خدایا، اگر با منافقین و گناهکاران محشورم کنی، جواب پیامبران و معصومین و شهدا را چه بدهم❓ 🍃🌹 https://eitaa.com/piyroo
🌸 عاقبت بخیری اجباری 🌸 🌼 هر کس هر روز سوره بخواند و ثواب آن را به (س) هدیه کند . 🌼 و همچنین و ثواب آن را به (عج) هدیه کند. 🌼 سوره هم خوانده و ثوابش را به (ع) هدیه کند . 🌹 چه بخواهد و چه نخواهد می شود نخواهد هم به زور می شود! 📚 حضرت آیت الله (ره) 🌷 اَللّهُـــمَّ عَجـِّــل لِوَلیِّــکَ الفَـــرَج 🌷 ┏━━━🍃🕊🍃━━━┓    https://eitaa.com/piyroo 🕊 ┗━━━🍃🕊🍃━━━┛
⁉️ 💚حضرت محمد💚 صلوات علیه و اله : 🔸 سه نفر هستند که هنگام دیدار با خدا از هر دری که بخواهند وارد بهشت می‌شوند 1_کسی که خوش اخلاق باشد. 2_ کسی که هم در خلوت هم در حضور مردم از خدا بترسد. 3_کسی که جر و بحث را رها کند، حتی اگر حق با او باشد. 📚 اصول کافی 💓 https://eitaa.com/piyroo 🕊🕊
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
#داستان_واقعی #قصه_دلبری #قسمت_۳۷ می خواستم بگوییم نرو. نیازی به قهر ودعوا نبود☹️ می توانستم با زب
💝🕊💝🕊💝🕊💝 ۳۸ روزهایی را که نبود می شمردم . همه می دانستند دقیقاً حساب روزها و ساعت های⏱ نبودنش را که نبودش را دارم. یک دفعه خانمی از مادر شوهرم پرسید :( چند روزه رفته?) ایشان گفتند:( بیست و پنج روزه.) گفتم: یه روز کم گفتین گفتند: (چطور مگه? ) گفتم : (ماه قبل ۳۱ روزه بودند.) اطرافیانم تعجب می کردند که ( تو چطور می فهمی محمد حسین پشت دره؟) می گفتم: ( از آسانسور!) در آن را ول می کرد. عادت کرده بودم به شنیدن صدای محکم به هم خوردنش. یک دفعه تصمیم گرفته مو بکارد. دنبال کلینیک خوب ومطمئن👌 هزینه ی 💶همه جا تقریباً در یک سطح بود. راستش قبل از ازدواج💞 می گفتم: ( با آدم کور و شل ازدواج می کنم . ولی به ازدواج با آدم کچل تن نمی دم☹️) ( دوستانم می گفتند: اگه بعدها کچل شد, چی?) می گفتم:( اگه پشت سر پدر و عموهای دوماد رور نگاه کنی , متوجه می شی!) با دلی 💝که از من برد, کم مویی اش را ندیدم. سر این قصه همیشه یاد غاده, همسر شهید 🌷چمران می افتم . باورم نمی شد. می خندیدم☺️ که این را بلوف زده , مگر می شود کسی کچلی شوهرش را نبیند⁉️ جالب اینجا بود که ریالی هم پول نداشت, هزینه مو کاشتن, شش میلیون تومن می شد. بعد که شامپو ویک مشت خرت وپرت هایش را هم خرید , شد هفت میلیون تومان😳 گفتم:( از کجا می خوای این همه پول رو بیاری?) گفت:( به مامانم میگم پول💶 رو که گرفتم یا مو می کارم, یا به یه زخمی می زنم.!) می گفت:( می رم مو می کارم بعد به همه می گم تو دوست داشتی!) گفتم:( توپ⚽️ رو بنداز تو زمین من, ولی به شرط حق السکوت😶) گفتم: ( باید من رو توی ثواب جبهه هایی که می ری, شریک کنی. سوریه , کاظمین و بیابان هایی که می رفتی برای آموزش) خندید️ که( همین? اینا که چه بخوای چه نخوای همه اش مال توئه!) وسط ماموریت هایش بود که مو کاشت. دکتر می گفت:( تازه سر سال تراکمش مشخص می شه و رشد خودش رو نشون می ده.) می خواست دو ماهی که باید کلاه 🎩می گذاشت و کرم می زد, سوریه باشد که از دوستانش کمتر کسی متوجه شود. 🍃🌹 https://eitaa.com/piyroo