eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
4_6033035415596827621.mp3
5.42M
🔻معجزات شهدا 🎙راوی: استاد #رائفی_پور ♥️شهیدی که به خاطر بیقراری های مادرش نشانی قبرش را داد👇👇 من توی دانشگاه روبروی مغازه بابا دفنم #افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خاطره شنیدنی یک جانبازنازنین از شهیداحمدکاظمی #افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
💝🕊💝🕊💝🕊💝 #قصه_دلبری #قسمت_۴۲ می گفت:( اگه چهار تا پسر داشته باشم, اسم هر چهار تا شون رو می ذارم حسین
💝🕊💝🕊💝🕊💝 ۴۳ روزی که می خواست برود ماموریت,امیرحسین ۴۷روزش بود. دل کندن از آن برایش سخت بود💔 چند قدم می رفت سمت در, بر می گشت دوباره نگاهش می کرد و می بوسیدش😘 وقتی می رفت ماموریت, با عکس های امیر حسین اذیتش می کردم🙊 لحظه به لحظه عکس تازه می فرستادم برایش, می خواستم تحریکش کنم زودتر بر گردد. حتی صدای گریه 😭و جیغش را ضبط کردم ومی فرستادم ذوق می کرد. هرچی استیکر بوس داشت می فرستاد. دائم می پرسید , ( چی بهش می دی بخوره؟) چی کار می کنه؟) وقتی گله می کردم که اینجا تنهایم و بیا, 😢 می گفت:( برو خدا روشکر کن حداقل امیر حسین پیش تو هست. من که هیچ کی پیشم نیست) می گفت:( امیرحسین رو ببر تموم هیئت هایی که با هم می رفتیم!) خیلی یادش می کردم. در آوردن و بردن امیرحسین به هیئت به خصوص موقع برداشتن ساک 👜و وسایلش , هیچ وقت نمی گذاشت هیچ کدام را بردارم. چه یک ساک چه سه تا. به مادرم می گفتم: (ببین چقدر قُده! نمیذاره به هیچ کدومش دست بزنم☹️) امیرحسین که آمد, خیلی از وقتم را پر می کردم و گذر ایام⏳ خیلی راحت تر بود. البته زیاد که با امیر حسین سر وکله می زدم. تازه یاد پدرش می افتادم و اوضاع برایم سخت تر می شد. زمان هایی که برای امیر حسین مشکلی پیش می آمد مثلاً سرما خوردگی, تب ولرز🤒 و همین مریضی های معمولی, حسابی به هم می ریختم هم نگرانی امیر حسین را داشتم وهم نمی خواستم بهش اطلاع بدهم. چون می دانستم ذهنش درگیر واز نظر روحی خسته می شود می گذاشتم تا بهتر شود. آن موقع می گفتم: ( امیر حسین سرماخورده بود حالا خوب شده) امیر حسین سه ماه ونیم بود که از سوریه برگشت. می خواست ببیند امیر حسین او را می شناسد یا نه؟ دستش را دراز کرد که برود بغلش🤗 خوشحال شده بود که ( خون خون رو می کشه!) وقتی دید موهای دور سر بچه👼 دارد می ریزد, راضی شد با ماشین کوتاه کند. خیلی ناز و نوازشش کرد از بوسیدن گذشته بود. به سر وصورتش لیس می زد. می گفتم : (یوقت نخوریش) همه اش می گفت: ( من وبابام وپسرم خوبیم) بی نهایت پدرش را دوست می داشت. تا در خانه بود, خودش همه کارهای امیرحسین را انجام می داد. از پوشاک عوض کردن و حمام🛁 بردن تا دادن شیر کمکی 🍼و گرفتن آروغش‌. 🍃🌹 https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💝🕊💝🕊💝🕊💝 ۴۴ چپ وراست گوشی اش📱 را می گرفت جلویم که ( این کلیپ رو ببین !) زنی لبنانی بالای جنازه ی پسر شهیدش قرص ومحکم ایستاده بود و رجز می خواند. می گفت: ( اگه عمودی رفتم افقی برگشتم, گریه زاری نکن❌ مثه این زن محکم باش. آن قدر این نماهنگ را نشانم می داد که بهش آرزو پیدا کردم آخری ها از دستش کفری می شدم😖 بهش می گفتم: ( شهادت مگه الکیه? باشه تو برو شهید شو قول می دم محکم باشم!) نصیحت می کرد بعداز من چطور رفتار کن وبا چه کسانی ارتباط داشته باش. به فکر شهادت بود و برای بعد از آن هم برنامه ی خودش را تنظیم کرده بود. در قالب شوخی و گاهی هم جدی حرف هایش را می زد می گفت: ( اینکه این قدر توی سوریه موندم یا کم زنگ 📞می زنم, برای اینه که هم شما راحت تر دل بِکَنین هم من!) 💔 بعد از تشیع دوستانش می آمد می گفت: (فلانی شهید 🌷شده وبچه سه ماهه اش را گذاشتن روی تابوت⚰) بعد می گفت: ( اگه من شهید شدم , تو بچه رو نذار روی تابوت بذار روی سینه ام️) حتی گاهی نمایش تشیع⚰ جنازه ی خودش را هم بازی می کردیم. وسط حال دراز به درازا می خوابید و که مثلاً شهید شده و می خندید بعد هم می گفت: ( محکم باش! ) و سفارش می کرد چه کارهایی انجام دهم. گوش به حرف هایش نمی دادم والکی گریه زاری می کردم تا دیگر از این شیرین کاری ها نکند☹️ رسول خلیلی و حاج اسماعیل حیدری را خیلی دوست😍 داشت وقتی شهید شده بودند تا چند وقت عکس و تیزر وبنر و این ها را برایشان طراحی می کرد. برای بچه های محل کارش که شهید 🌷شده بودند,نماهنگ های قشنگی می ساخت, تا نصفه شب🌃 می نشست پای این کارها. عکس های خودش راهم,همان هایی که دوست داشت بعداً در تشیع جنازه ویادوارهایش استفاده شود روی یک فایل در کامپیوتر 💻 جدا کرده بود. یکی سرش پایین است با شال سبز وعینک😎, یکی هم نمیرخ, اذیتش می کردم. می گفتم: ( پوستر خودت رو هم طراحی کن دیگه) 👈 ادامه دارد... 🍃🌹 https://eitaa.com/piyroo
چہ نجواهایـی داشتی با شهـــــــدا که حکم خادمی شهدا اینقدر زود تبدیل شد به هم‌نشینی با ... شهدا گاهی نگاهی 🍃🌹 https://eitaa.com/piyroo
1_1751943.mp3
1.58M
#بشنوید 🔹 صدای زائر: فرشید شهبازی 🎧 #غرب_غریب_سرزمین_حماسه #افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo
🔻 آری زیباست..! امـــا‌؛ مثل پاے بٻرق انقلاݕ ایستادن از ان هم زیباتــر است، شهادت در رکاب امام خمیني زیباست، اما از ولـی فقیہ حاضــر از آن هم زیباتر است، خون دادن براے امام خمیني زیباست، اما؛ خون دل خوردن برای امام خامنہ اي از ان هم زیباتر است..! شهید سید مرتضي آوینے ❤️ https://eitaa.com/piyroo
ازدهانش‌پریدڪهـ؛ "ٺوبالاخرهـ‌ازطریقِ‌این‌چشم‌هاٺ ..." چشم‌هاش‌درخشیدوپرسید : چرا...؟ گفٺ: چون‌خدابهـ‌این‌چشم‌هاهم ... این‌چشم‌هادرراهِـ‌خدا زیادڪشیدهـ... ... https://eitaa.com/piyroo
گفتم کلید قفل شهادت شکسته است؟ یا اندر این زمانه در باغ، بسته است؟ خندید و گفت: ساده نباش ای قفس پرست! در بسته نیست، بال و پر تو شکسته است ... #افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo