🔹استدلال جالب و سراسر تقوای یک بانوی شهیده، برای رعایت حجاب در خواب...
زمان جنگ ، بمبا ران هوایی امان مردم رو بریده بود. شب وقتِ خواب دیدم دخترم گلدسته رفت و حجابِ کامل پوشید. ازش پرسیدم: دخترم کاری پیش اومده؟ جایی میخواهی بری؟گفت: نه پدرجان! اینجا هر لحظه بمباران هوایی میشه و ممکنه صبح زنده نباشیم؛ باید طوری باشم که اگه خواستند من رو از زیر آوار بیرون بیارن، حجابم کامل باشه...
🌹خاطرهای از زندگی شهیده گلدسته محمدیان
📚منبع: کتاب چهار فصل عشق، صفحه 68
🌷🌷🌷🌷🌷
#سلام_ودرود_برشهیدان
#پایان_مأموریت_هیئتی_شهادت_است
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🌹۱۴ فروردین بود .........
که شیربچه های لشکر ۲۵ کربلا بار سفر بستند و به سمت سوریه حرکت کردند. به یاد
#شهدای_مظلوم_خان_طومان
✨ یادشان گرامی ، روحشان شاد ✨
هدیه به ارواح طیبه شهدا بخصوص شهدای خان طومان صلوات 🕊
🌷🌷🌷🌷🌷
#سلام_ودرود_برشهیدان
#پایان_مأموریت_هیئتی_شهادت_است
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_10
خلاصه بخاطر این ادا بازیاش مغز من یه جورایی به این بند کرده هر کارم میکنم نمی تونم دست
بردارم.
هر وقت این اینجا پیداش میشه به طرز خیلی اتفاقی یه بلاییی سرش میاد. اوایل کسی متوجه نمیشد کار منه
ولی یه بار لو رفتم و همون شد.بنده خدا نمی تونه نیاد. چون با داداشم دارن یه شرکت تبلیغاتی راه می ندازن آخه
دوتایشون گرافیک خوندن و خیلی هم ادعاشون میشه.
تو دانشگاه هم کلاس بودن. جفتشونم بیست و پنج
سالشونه.خلاصه باباها به اینا یه کمک مالی کردن که این شرکتشون و راه بندازن.
حالا من میگم شرکت شما فکر نکین چه خبره. یه دفتر نقلی که کلا دو تا اتاق داره و جمعا چهارتا کارمند البته با حساب ماکان و ارشیا و یه دونه منشی. وسلام.
خالصه امشب اینا اومدن اینجا منم یه شلوار لی تنگ پوشیده بودم با یه تی شرت مشکی که عکس یه
اسکلت روشه و پشتش هم نوشته هوی متال.گاهی فکر میکنم مامان با دیدن من تقریبا فشارش می افته.
آخه شما مامان منو نمی شناسین. اینقدر لباس و ظاهر براش مهمه که اگه بگن غذارو ازت بگیرم یا لوازم آرایشت، شک ندارم
که میگه غذا.
گاهی فکر میکنم این افراطی بازیهای مامان من و از اینجور چیزا بیزار کرده. البته نمیگم خوشم نمیاد.
ولی دلم نمیخواد. همش مجبور باشم ناخنامو تو هوا نگه دارم که مبادا لاکشون خش بیافته.اصلا ادم از کار و زندگی
می افته وقتی دنبال این چیزاس. هی اینو با اون ست کن.
وای این کفشو نمی تونم با این کیف بردارم و از این اداها
من از هر چی خوشم بیاد می پوشم.
البته نه اینکه برام مهم نباشه رنگ لباسم چیه. ولی گیر ندارم رو این چیزا مثل
بقیه دخترای فامیل.
برای همین دخترای فامیل زیاد با من جور نیستن. چون با این دیونه بازیهام چند باری گیرشون
انداختم.
از سوسک و حشره بگیر که انداختم تو کیفشون تا قاطی کردن رنگای لاکشون. برای دخترا همه این چیزا
فاجعه اس.
بعدم وقتی پیش هم می شینیم اونا همش درباره مد لباس و رنگ مو و تیپ فلان پسر حرف می زنن.
ولی برای من دخترا با پسرا فرق ندارن همه شونو به یه چشم می بینم. برای همین دخترا بم میگن هنوز بچه ای اگه
مغزت بالغ شده بود می فهمیدی این دوتا خیلی با هم فرق دارن.ولی با پسرا بودن و بیشتر دوست داشتم.
چون هم حرفاشون با حال تر بود و هم شوخی هاشون.
فقط بدیش این بود که بابا و ماکان زیاد خوششون نمی امد من با پسر گرم بگیرم.
واقعا خیلی این اداهاشون مسخره اس.
من دیگه معنی این غیرتی بازیا رو نمی فهمم. من و مامان با هر تیپ و لباسی که بخوایم جلو محرم و نامحرم می چرخیم اونوقت تا من با یه پسری زیادی گرم می گیرم می بینم
https://eitaa.com/piyroo
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_11
جفتشون لب لوچه شون آویزون شده.
فقط کسرا پسر عموم که دوسال از من بزرگتز بود پایه دیونه بازیام بود و بابا اینام زیاد بش گیر نمی دادن.
فکر میکردن بچه اس.
بعضی وقتا مامان فکر مکینه من دلم می خواد پسر باشم ولی من نمی دونم این دوتا چه ربطی به هم داره. من از دختر بودنم خیلی هم خوشم میاد.
فقط سلیقه ام با دخترایی که اطراف مامان و پر کرده یه کم فرق داره البته می دونم اگه مامان چشماشو باز کنه دو رو برش و یه نگا بندازه مثل من کم
نیستن دخترایی که اسپرت و به لباسای زنونه و این ادا اطوارا ترجیح میدن.
رنگ و این چیزام که سلیقه ای. خوب من
سیاه دوس دارم اسکلت دوس دارم.
دوس دارم متال گوش بدم. نه سلندیون.همین جور که داشتم به این چیزا فکر
میکردم مغزمم داشت دنبال یه راهی برای گرفتن حال بقیه می گشت.
به سقف خیره شده بودم که یهو رو تخت نشستم و توی کشوی میزم دنبال پاکت کوچیکی که چند وقت پیش قایم کرده بودم گشتم.
پاکت سرجاش بود.
لبم و از خوشی گاز گرفتم. این بهترین تنبیه برای بابا اینا بود.
بسته های قرص و از پاکت خارج کردم و سرمو به نشونه تائید تکون دادم و مشغول شدم.
گاهی وقتا البته ماکان بهم میگه سادیسم دارم.
بعضی وقتا فکر میکنم راس میگه.
تنبیه امشبمم هم بخاطر یکی از همین دیونه بازی ها بود.
کفشای ارشیا رو با چسب چوب به زمین چسبونده بودم.
چون کف خونه ما پارکته.
داشتم برای بار چندم چکشون می کردم که ببینم خشک شده یا نه که ماکان دیده بود و به
بابا خبر داده بود.
اینقد بدم میاد عین این بچه های پیش دبستانی.
https://eitaa.com/piyroo
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_12
همین جور که داشتم قرصا رو دونه دونه از توی بسته اش خارج می کردم یاد دفعه پیش که ارشیا اومده بود اینجا افتادم.
نمک ریخته بودم تو چایی ارشیا و ماکان.
سینی چای و مهربان ریخته بود داشت می آورد که من پریدم و از دستش گرفتم.
گفتم شما خسته این من می برم.
یه نگاه مشکوکی بم کرد و منم لبخند محبت آمیزی زدم و به طرف پذیرائی رفتم.
نمکدون و از تو جیب شلوارم در اوردم و نمک ریختم تو چایی بعدم رفتم تو پذیرائی.
ماکان و ارشیا داشتند حساب کتاب می کردن.
موهامو از دو طرف خرگوشی بسته بودم. سینی و گذاشتم جلو ارشیا و گفتم:
_آقا ارشیا بفرمائین چایی!
اصلاسرشو بالا نگرفت. لجم
میگیره که این کارو میکنه. آرزو به دلم موند یه بار منو مستقیم نگاه کنه.
هنوز دو قدم دور نشده بود که صدای داد و سرفه ماکان و ارشیا بلند شد.ماکان برگشت و با عصبانیت گفت:
_چی ریختی توی اینا.
منم دستامو به زور کردم توی
جیبای جلوی شلوار لیم و شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
_نمک.
ماکان عصبی فنجان را توی سینی کوبید و گفت:
_به خدا تو به روانپزشک احتیاج داری.
زیر چشمی به ارشیا نگاه کردم.
هیچ عکس العملی نشون نداد و این بیشتر لج منو در
می آورد. به خودم که نمی تونم دروغ بگم.
یه جورایی ازش خوشم میاد. دلم می خواد بم توجه کنه.
https://eitaa.com/piyroo
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 روایتگری شهدایی قسمت 989
ماجرای سوغاتی ویژه شهید علیمحمدی برای شهید فخریزاده+فیلم
#سلام_ودرود_برشهیدان
#پایان_مأموریت_هیئتی_شهادت_است
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
8.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پســت_پـایـــانـی
🕙سـاعـت عـاشقـے
💠دعـــــاے فـــرج💠
⚜اکثرو الدعا بتعجيل الفرج فان ذلک فرجکم⚜
#سلام_ودرود_برشهیدان
#پایان_مأموریت_هیئتی_شهادت_است
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدا ی بجنورد دلتنگ شهادت
🌷🕊🌷🕊🌷🕊
🔴 کانال ازاین ساعت الی ساعت 8:30 صبح تعطیل میباشد،⛔️
🤲اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا
🤲التماس دعای فرج
#سلام_ودرود_برشهیدان
#پایان_مأموریت_هیئتی_شهادت_است
🌷🕊🌷🕊🌷🕊
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد دلتنگ شهادت