eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
•.بهـ قول : شهادتــــــ خوب اسٺ اما.... تقوا بهتر اسٺ :) . •.قبول دارے کشتن نَفس سخت تر از کشته شدنه؟!پس از شهادت بالاتره جوونے باشیم ڪه براے شادے امام زمانش نَفسشو میکشه•° 🌷🌷🌷🌷🌷 https://eitaa.com/piyroo
شهیدانه🌷 🌱می‌گفت: من دوست دارم هرکاری می‌توانم برایِ مردم انجام بدهم.. حتی بعد از شهادت..! چون حضرت‌امام گفتند: مردم ولی نعمتِ ما هستند.. 🌷 ✍همینطور هم شد... حالا بعداز شهادت مزارش شده قرگاه مجردان... خیلی ها برای یک انتخاب درست و ازدواج موفق و باز شدن گره بختشون به ایشون متوسل میشن و جواب میگیرن 🍃میگفتن حاجت ازدواج میده.. 🌱پارسال همین موقع ها بود با رفقا رفته بودیم گلستان شهدای اصفهان ، به شوخی به یکیشون گفتم فلانی من که میدونم تو دلت چی میگذره ، مزار فلان شهید بری حاجتت رو میگیری و سال دیگه بجای ما باید دست خانمت رو بگیری بیای اینجا چند ماه پیش بود که ازدواج کرد زنگ زده بود میگفت حاجی گلستان شهدا نایب الزیاره شمام هستیم یاد شهدا یاصلوات🌸 https://eitaa.com/piyroo
🍂🍁🍂🍁🍂🍁 وقتی از سفر کربلا برگشت، پرسیدم: چی از امام حسین خواستی؟! مجید گفته بود یک نگاه به گنبدِ حضرت ابوالفضل و یک نگاه به گنبدِ امام حسین؏ و گفتم: آدمم کنید..!🍃 https://eitaa.com/piyroo
🏴عشق یعنی نام زیبای حسیـــــن (ع) ▪️ 🏴عشق یعنی نوکری پای حسیــــــن(ع) ▪️ 🏴عشق یعنی سرورت باشد حسیــــــن(ع) ▪️ 🏴فرا رسیدن سالار شهیدان🍂 حضرت اباعبدالله الحسین(علیه السلام) تسلیت باد🥀 https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 -باشه مرسی سلام برسون. -تو هم خداحافظ. ترنج گوشی را قطع کرد و به ان نگاه کرد. گرچه به شیوا اینجور گفته بود ولی دلش می خواست شیوا دعوتش را قبول می کرد. همه جمعشان بالاخره یکی از اقوام و دوستان را وارد جمع کرده بود جز ترنج. چهارشنبه شب ماکان داشت می رفت خانه. جلوی خانه از ماشین پیاده شد که کسی از توی تاریکی صدایش زد: -ماکان! گاکان برگشت و توی تاریکی را نگاه کرد: -بله؟ شبح ارشیا از توی تاریکی بیرون خزید. ماکان از دیدن چهره داغان و در هم ارشیا جا خورد.. با وحشت به طرفش رفت. -ارشیا؟ ارشیا سرش را پائین انداخت. -معلوم هست یه هفته کجایی بی معرفت. ارشیا روی سر بلند کردن نداشت. ماکان بازوی ارشیا را گرفت و گفت: -بیا بریم تو. -نه. -چرا؟ -می خوام باهات صحبت کنم. ولی اینجا نه. تنها. ماکان مردد به اونگاه کرد. - من می خواستم ترنج و برسونم خونه دوستاش. می خوای با من بیای بعد بریم با هم صحبت کنیم. 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 ارشیا با شنیدن نام ترنج سرش را بیشتر پائین انداخت و با صدای خش داری گفت: -نه...نه تو برو برسونش بعد بیا با هم بریم. ماکان از حرکات ارشیا کلافه شد. داشت شکش به یقین بدل میشد. رو به ارشیا که مثل آدم های کتک خورده کنار دیوار ایستاده بود کرد و گفت: - صبر کن یک کار دیگه می کنیم. بعد رفت طرف در خانه و زنگ را به صدا در آورد. -بله؟ -مامان اگه ترنج آماده اس بگو بیاد. -باشه. ماکان کنار در ایستاد و توی فکر فرو رفت. دوباره نگاهی به ارشیا انداخت. ارشیا تکیه اش را از دیوار گرفت و گفت: -من تو ماشین منتظرتم. ماکان فقط سر تکان داد.ترنج با عجله در را باز کرد و با حرص گفت: -چقدر دیر کردی خوب شد گفتم زود بیا باید دنبال شیوام بریم. ماکان گیج به ترنج نگاه کرد که کیف دایره ای شکلی دستش بود و گفت: -می تونی خودت ماشین من و ببری؟ چشمای ترنج گرد شد. -به به چی شده داداش اینقدر بخشنده شدن. نمی ترسی بزنم داغونش کنم. ماکان حوصله شوخی نداشت. -من کار دارم. و به ترنج نگاه کرد و گفت: -ارشیا تو ماشینش منتظرمه. رنگ ترنج واقعا پرید. و از زبانش پرید: -ارشیا کی اومده؟ ماکان اخم کوچکی کرد و سوئیچ را توی دستش گذاشت و گفت: -نمی دونم ولی قیافه اش عین اینایی که از قبر در اومدن. 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 رفت طرف ماشین ارشیا. در راننده را باز کرد و با لحن جدی گفت: - برو اون ور من می رونم. ارشیا بدون اینکه پیاده شود از روی دنده رد شد و جایش را داد به ماکان. ماکان رو به ترنج که همانجا جلوی در خشکش زده بود گفت: -دیرت نشه. و به ماشین اشاره کرد. ترنج به خودش آمد و سریع به سمت ماشین ماکان رفت. ماکان ماشین را روشن کرد و دور شد. ترنج ولی پشت فرمان نشسته بود و حسابی توی فکر بود: -خدایا یعنی چش شده؟ چرا پیاده نشد؟ چرا نذاشت ببینمش؟ چرا نخواست منو ببینه. داشت دیرش میشد اگر قرار نبود شیوا را ببرد اصلا نمی رفت. ولی شیوا همین یک ساعت پیش تماس گرفته و گفته بود می آید. ماشین را روشن کرد و راه افتاد. ماکان در سکوت رانندگی میکرد و منتظر بود تا ارشیا شروع کند. ارشیا هم انگار که روزه سکوت گرفته بود. ماکان بعد از ده دقیقه حوصله اش سر رفت. -راننده می خواستی که اومدی دنبال من؟ ارشیا نگاهش را از خیابان گرفت و گفت: -نمی دونم از کجا شروع کنم. 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا