eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
🌺اللّهُمَّ نَوِّر قُلُوبَنا بِالْقُرآن🌺 🌱اللّهُمَّ زَیِّن اَخْلاقَنا بِزینَةِ الْقُرآن🌱 🌺اللّهُمَّ ارْزُقنا شَفاعَةَ الْقُرآن🌺 🌱اللّهُمَّ اغْفِرلَنا ذُنُوبَنا بِالْقُرآن🌱 🌺اللّهُمَّ اَکْرِمْنا بِکَرامَةَ الْقُرآن🌺 🌱اللّهُمَّ ارْحَمْنا بِالْقُرآن🌱 🌺اللّهُمَّ اشْفِ مَرضانا بِالْقُرآن🌺 🌱اللّهُمَّ ارْحَم مَوْتانا بِالْقُرآن🌱 🌺 اللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوفیقَ الطّاعَةَ بِالْقُرآن🌺 🌱اللّهُمَّ ارْزُقنا حَجَّ بَیتِکَ الْحَرامَ بِالْقُرآن🌱 🌺اللّهُمَّ تَقَبَّل صَلاتَنا بِالْقُرآن🌺 🌱اللّهُمَّ تَقَبَّل تِلاوَتَنا بِالْقُرآن🌱 🌺اللّهُمَّ اسْتَجِب دُعاءَنا بِالْقُرآن🌺 🌱اللّهُمَّ اجْعَلْنا مِنَ الْمُصَلّینِ بِالْقُرآن🌱 🌺اللّهُمَّ اجْعَلْنا مِنَ الْمُتَّقینِ بِالْقُرآن🌺 🌱آمین یا رب العالمین🌱 اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل الفرجهم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌱 .شـہـدا.بـا.صـلـواتـ🌹 https://eitaa.com/piyroo
بسم اللّه الرحمن الرحیم خواندن نهج‌البلاغه را به شیوه ای که آسان باشد شروع می کنیم تا انشاالله به لطف خود مولی مرحله به مرحله نهج‌البلاغه ای شویم. نهج‌البلاغه ای شدن را اگر مرحله بندی کنیم می شود👇👇👇👇👇👇👇 1⃣ مرحله خواندن نهج البلاغه 2⃣مرحله فهمیدن نهج البلاغه 3⃣مرحله چشیدن نهج البلاغه 4⃣مرحله زنده شدن با نهج البلاغه 5⃣مرحله فنای در نهج البلاغه
شش نکته کاربردی نهج البلاغه خوانی آسان: 1⃣ فارسی بخوانید. 2⃣ از میان تمام ترجمه ها فعلا ترجمه استاد دشتی آسانترین ترجمه می باشد. 3⃣ روزی ده دقیقه بخوانید ، در این صورت ظرف4 ماه یک دور نهج البلاغه را خوانده اید. 4⃣ از آخر به اول بخوانید. یعنی از خواندن حکمتها آغاز نمایید . بعد از دوبار خواندن حکمتها . نامه ها و سپس خطبه ها را بخوانید . نامه ها و خطبه ها را از آخر به اول بخوانید چون آخرین نامه ها و خطبه ها کوتاه تر و آسانتر است . 5⃣ در دور اول هیچ نیازی به حفظ و یادداشت نیست .چون فرسایشی و طولانی خواهد شد و خسته خواهید شد . 6⃣ در دور اول به همان مقدار که با ترجمه مرحوم دشتی متوجه شدید ، اکتفا نمایید .هر چه را متوجه نشدید در دور بعد خواندن و مراحل بعد متوجه خواهید شد. ولی من به شما تضمین میدهم هرکس با این روش نهج البلاغه را بخواند ، حداقل 60-70 درصد مطالب را متوجه خواهید شد .
حکمت های امروز 🎇🎇🎇🎇🌿🌹🌿🎇🎇🎇🎇 💠درود خدا بر او فرمود: در فتنه ها، چونان شتر دوساله باش، نه پشتی دارد كه سواری دهد، و نه پستانی تا او را بدوشند. ( مورد سوءاستفاده فتنه گر قرار نگیر) 📒 🎇🌹🕊 🎇🌿🌹 🎇🎇🎇🎇 🎇🎇🎇🎇🌿🌹🌿🎇🎇🎇🎇 💠و درود خدا بر او فرمود: آنكه جان را با طمع ورزی بپوشاند خود را پست كرده، و آنكه راز سختی های خود را آشكار سازد خود را خوار كرده، و آن كه زبان را بر خود، حاكم كند، خود را بی ارزش كرده است. 📒 🎇🌹🕊 🎇🌿🌹 🎇🎇🎇🎇 🎇🎇🎇🎇🌿🌹🌿🎇🎇🎇🎇 💠و درود خدا بر او فرمود: بخل ننگ، و ترس نقصان است. و تهيدستي مرد زيرك را در برهان كند مي سازد، و انسان تهيدست در شهر خويش نيز بيگانه است. 📒 🎇🌹🕊 🎇🌿🌹 🎇🎇🎇🎇 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌱 .شـہـدا.بـا.صـلـواتـ🌹 https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 -برو یه چیزی بیار تنش کنه.تو رو خدا مارو باش بچه بزرگ کردیم جای اینکه روز به روز بهتر شه بدتر میشه. بعد رو به من گفت: -آخه من چی بگم به تو؟ دست سالمم و کشیدم به دماغم و گفتم: -من بچه ام یا این ماکان که عین بچه های پیش دبستانی میاد خبر کشی بابا لپهایش را باد کرد و نفسش را پر صدا بیرون داد و برگشت و به پله نگا کرد.ماکان با مانتو شلوار و روسری برگشت. توی همون درد و گریه خنده ام گرفته بود چون سعی کرده بود لباسایی که میاره ست باشه. مهربان با دیدن من دستی به صورتش زد و گفت: -آقا چی شده؟ -از پله افتاده. - کمکش کن لباسشو بپوشه ببریمش بیمارستان. مهربان به طرفم اومد: -الهیی قربونت برم ترنجم پاشو گلم. الهی من بمیرم اشکت و نبینم. بلند شو عزیزم. بعضی وقتا فکر میکنم اسم ادما رو شخصیتشون تاثیر میذاره. چون مهربان اونقدر ماه بود که حد نداشت. یه جورایی مامان دومم حساب میشد چون از بچگی خودش منو بزرگ کرده بود. ارشیا روبه ماکان گفت: _من بیرون منتظرت می مونم وخواست از در بیرون بره که گفتم: -پس باید اینقدر وایسی تا زیر پات علف سبز شه. این به این زودیا آماده نمیشه. ماکان عصبی نگام کرد و گفت: -بذار دستت خوب شه حالیت می کنم بابا کلافه گفت: -بس کنین اول صبی می خواین مامانتونو بیدار کنین. https://eitaa.com/piyroo 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 پوزخند زدم. برای سر درد مامان بیشتر نگران بود تا حال الان من. ارشیا طبق معمول مثل آدمای کر و لال از در بیرون رفت. مهربان کمکم کرد و لباسمو پوشیدم. ماکان به بابا گفت -من یه قرار کاری دارم. باید برم. -خودم می برمش. تو برو به کارت برس. ماکان از پله بالا دوید و من و بابا در حالی که مهربان قربان صدقه ام می رفت از در خارج شدیم. ارشیا دستاشو کرده بود تو جیبشو تو حیاط قدم میزد.ما رو که دید جلو اومد اصلا به من نگاه نمی کرد گفت: -کاری از دست من بر میاد؟ -نه عمو جان شما با ماکان به کارت برس. -خلاصه اگه کاری بود من هستم. اینقدر لجم گرفته بود که دلم می خواست خفش کنم. اصلا انگار من وجود خارجی ندارم حالاکه به صداش که کنارم نشسته بود فکر میکردم. می دیدم هیچ نگرانی یا اضطرابی تو صداش نبود. انگار که من مثلا یه گونی سیب زمینی بودم که از پله پرت شده بودم اونم داشت درباره همون گونی سیب زمینی صحبت میکرد و می گفت: -ببین سیب زمنیا له نشده باشن. آروم آروم راه می رفتم تا دستم درد نگیره. واقعا حرکات ارشیا رو درک نمی کردم.چرا اینقدر منو ندید می گرفت. باز طبق معمول اومدم شونه هامو بالا بندازم که درد پیچید تو دستم و بلند گفتم:آی. https://eitaa.com/piyroo 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 تکون داد و در حالی که می رفت طرف پارکینگ غر زد: -از کار و زندگی انداختمون این بچه. یه لحظه بغضم گرفت. اون از مامان خانم که اگه ساعت خوابش به هم بخوره پوست صورتش خراب میشه و اگرم صب زود پاشه سر درد میشه. اینم از بابا که همش یه جوری برخورد می کنه انگار من اضافه ام. یواش یواش رفتم طرف در خونه. برای اولین بار ماکان زود آماده شده بود. یه دست کت شلوار دیگه تنش بود. از دور داشت با ارشیا می آمد. قد ارشیا از ماکان بلند تر بود. شاید صد و هشت و پنج. هیکل مردونه ای داشت ولی ماکان یه کم لاغر بود. موهای هر دو تیره بود. ولی موهای ماکان مثل خودم به قهوه ای بیشتر می خورد.. ماکان در مقایسه با ارشیا چهره جذاب تری داشت. نمی خوام چون داداشمه ازش تعریف کنم ولی خوشکل بود. اما ارشیا یه جور خاصی بود. نمی دونم اسمشو چی بذارم. توجهم و جلب می کرد. تا حالا هیچ وقت به این چیزا دقت نکرده بودم چون اصلا برام مهم نبود قیافه طرف مقابلم چه جوریه از اتفاقاتی که توی فکرم افتاده بود کلافه بودم. دلم می خواست برگردم به چند هفته قبل زمانیکه این احساس مسخره شروع نشده بود. چقدر راحت بودم تو خیال خودم سیر می کردم و فکرم دنبال شیطنتای رنگارنگی که ذهنم می رسید بود. دلم می خواست با یکی حرف بزنم که کمکم کنه ولی کی؟ بابا و ماکان و که همین اول باید یه خط قرمز بکشم دورشون. مامان؟ اونم که هر وقت من خواستم حرف بزنم اول شروع می کرد از لباس و قیافه ام ایراد گرفتن که من اصلا یادم میره چی می خواستم بگم. https://eitaa.com/piyroo 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا