کاری ندارم کسی حرف من را قبول دارد یا ندارد...
حزب و جناح فرع است.
اصل، ولی فقیه است.
اصل، جمهوری اسلامی است.
اینجا جایی است که اگر به خطر افتاد، ما با جانمان مواجه میشویم.
آدمها میآیند و میروند، قاسم سلیمانی میرود و قاسم سلیمانی دیگری میآید.
#حاج_قاسم ❤️
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🌹شهید_محمد_بروجردی
✍سنگر_خاطره
🌟۱۷ سالش که شد ازدواج کرد با دختر خاله اش. عروسی شان خانه پدر زنش بود توی بر و بیابان.همه را دعوت کرده بودند شده بودند پنج شیش نفر.من حلقه نمی خواهم...
موقع خریدحلقه،گفت من حلقه نمی خواهم چیزی نگفتم، من هم پیش ترگفته بودم که آیینه و شمعدان نمی خواهم.مشهد که رفتیم،برایش به جای حلقه،یک انگشتر
عقیق خریدم.گفتم باشه به جای حلقه.
بعد از شهادتش ،وسایلش را برایم اوردندانگشتر عقیقش هنوز خونی بود.
📚برشی از زندگی شهید محمد بروجردی منبع : کتاب یادگاران،ج۱۲ کتاب شهید بروجردی،ص۶
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
. 🌱
#آیھراهنما
يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَا وَيُرْبِي الصَّدَقَاتِ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ» بقره ۲۷۶
•┈—┈—┈✿┈—┈—┈•
خداوند ، ربا را نابود میکند ؛ و صدقات را افزایش میدهد و خداوند ، هیچ انسانِ ناسپاسِ گنهکاری را دوست نمیدارد .
#دعا
#نماز_اول_وقت
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
📜 شعری که شهید مدافع حرم قبل از آخرین اعزام سرود
💠 پدر شهید پرهیزگار در مصاحبهای گفته بود: همرزمان فرزندم در مراسم اربعین او نقل میکردند، «اگر به لطف خداوند شهید پرهیزگار مقاومت و جانفشانی نمیکرد، جاده بوکمال به دست داعش میافتاد و به دنبال آن شهر بوکمال نیز به تصرف آنها درمیآمد و خدا میداند برای بازپسگیری شهر چقدر باید خسارت میدادیم و شهید تقدیم میکردیم.» شهید پرهیزگار، بار آخر قبل از اعزام و شهادت، شعری را سروده و به فرزندش یاد داده بود که بخواند:👇
☑️🔗 http://www.tafahoseshohada.ir/fa/news/3065
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
سربنـد يا زهرایت ...
نشان از عشقی کهن دارد ،
عشقی که تمام مبتلايان را
نيازمند شفا می کند..
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدا
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
36.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 قرارمون یادت نره
🔹انتشار به مناسبت سالگرد شهید پویا اشکانی 🕊
🌷شهید مدافع وطن پویا اشکانی سرباز نیروی انتظامی استان البرز مورخ 1396/08/10 حین انجام وظیفه و تامین امنیت در درگیری با متهم شرور به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
#سلام_ودرود_برشهدا_وامام_شهیدان
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
https://eitaa.com/piyroo
🚫ارسال شکلک به نامحرم ممنوع🚫
#تلنـگر
خواهر من!
وقتے تو پاے نوشتہ هاے من شکلک میزنے✨
من دقیقا یکـ نفر را تصور میکنمـ که سرش را کج کرده خیره به من و دارد لبخند میزند❗️
وقتے مےنویسے: مرسی
من یکـ نفر را تصور مےکنم که عین بچه ها لوس مےشود و دلنشین لبخند میزند!!
وبا صداےنازکـ تشکرش را میریزد توی قلب من.❤️
وقتے اواتارت سرکج کرده و خندیده طورےکه دندانهایش هم معلوم باشد.
من همیشه قبل از اینکه مطالبت را بخوانم صدایتـ را ميشنوم🎶
که دارد رو به دوربین مےگوید سیب وبعد هم ریسه مےرود.
وقتی عکس دختر بچه مےگذارے و بالایش مےنویسے:👼🏻
عجیجم، نانازم، موش کوچولو، الهییییے، قربونش برم و...
من همین حرف هارا با اواتارت و صداےخیالےاتـ میسازم🦋
و از این همه ذوق کردنتـ لبخند مےزنم.
من مریض نیستم حتے قوه تخیلم هم بالا
نیست!
من پسرم........
وتو
دختر.............
من آهنم و تو اهن ربا☝️
من اتشم و تو پنبه
یادت نرود☝️❌
خصوصی ترین رفتارت را عمومی نکنی✋❌
خواهرم یادت بمونه با نامحرم فاصله ات رو حفظ کنی.
چه نیازی به ارسال شکلک داری که حتما طرف مقابلت چهرات رو درک کنه؟؟!
یادت باشه شکلک ها برای روابط صمیمانه طراحی شده اند!!! 👌
یادت بماند ما باهم نامحرمیم📛⛔️
https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_579
-قلبش ناراحته مثل اینکه. می خوان بیارنش اینجا.
بعد سرش را انداخت پائین و گفت:
-وضع مالی شونم تعریفی نداره. نمی دونم چه جوی پول جور کردن.
ارشیا دست ترنج را فشرد و گفت:
-مهتاب تا خدا و دوست مهربونی مثل تو داره دیگه غصه نداره.
ترنج لبخند پر رنگ تری به ارشیا زد و در دلش برای هزرامین بار خدا را شکر کرد که ارشیا را دارد تا با او درد
دلش را بگوید و خودش را راحت کند.
همان لحظه برای مهتاب هم دعا کرد که روزی کسی توی زندگی اش پیدا شود که همین جور از کنار هم بودنشان لذت ببرند.
**
کلاس که تمام شد ترنج و مهتاب از دانشگاه خارج شدند قرار بود با هم بروند دم شرکت ماکان و ماشین را ازش
بگیرند.
با هم از پله های شرکت بالا رفتند. مهتاب با دقت اطراف را نگاه می کرد. برای اولین بار توی زندگی اش
داشت حسرت می خورد.
حسرت زندگی ترنج را.
با اینکه ترنج هرگز جوری رفتار نکرده بود که تفاوت بین او خودش را نشان بدهد ولی دیدن شرکت برادرش به
جان مهتاب غصه انداخته بود.
ترنج اصلا به پول نیاز نداشت ولی به واسطه برادرش می توانست دستش توی جیب خودش باشد.
ولی او که این همه نیاز به پول داشت باید حسرت موقعیت ترنج را می خورد.
ترنج داشت با خانم دیبا صحبت می کرد.
مهتاب از همان جا با خانم دیبا احوال پرسی کرد و جلو تر نرفت.
ماکان توی اتاقش نشسته بود و منتظر ترنج بود که بیاید. همان موقع صدای در را شنید ترنج سرش را کرد توی اتاق ماکان
و گفت:
-سلام داداش. سوئیچ و بده بریم.
ماکان از پشت میز بلند شد و رفت سمت چوب لباسی کتش را برداشت و رفت طرف در ترنج با تعجب گفت:
-کجا؟
ماکان کتش را پوشید و گفت:
-من جایی کار دارم. منو سر راه پیاده کن بعد هر جا خواستین برین.
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻