eitaa logo
شعر☆
138 دنبال‌کننده
25 عکس
0 ویدیو
0 فایل
اگر شعری برای به اشتراک گذاشتن داشتید: https://abzarek.ir/service-p/msg/1752356
مشاهده در ایتا
دانلود
هر چه کنم نمی‌شود تا بروی تو از دلم از تو فرار میکنم، باز تویی مقابلم @pooems
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد @pooems
حال دل پرسیدی و گفتم که خوبم بارها خوبم اما خوب ویرانم نفهمیدی مرا @pooems
لا ای آهوی وحشی کجایی؟!(حافظ) بماندم بی سرُ سامان کجایی؟!(عطار) کجایی با فراقم در چه کاری؟!(عراقی) نگار تازه خیز ما کجایی؟!(باباطاهر) کجایی ای جنون ویرانه‌ات کو؟!(بیدل) کجایی تو کجایی تو کجایی..(مولانا)
امتحاناتون چطور پیش میره😂
و مرجانی تو در جانی تو مروارید غلتانی اگر قلبم صدف باشد میان آن تو پنهانی
من هر نفسم بر نفس ناز تو بند است ،من مشتریم؛قیمت لبخند تو چند است؟
کنج خانه با دل گریون منتظر یار که لیلی ست سر باغچه با چشم حیرون منظره ی باغ که لیلی ست گوشه گوشه شهر ها و قدم قدم نحر ها که لیلی ست چشمه ی صاعقه و درد و دل باد که لیلی ست ریگ ته راه و دل آزاده ی ماه که مجنون نوا ست حاصل هیزی این دار که معشوقه‌ی ما ست سر مست شدن از دل ساغی که منظومه‌‌ی ماست بت پرست شدن از دل هوری که محرومه‌ی ماست (نظرتون مهمه) _ فقط میتونم بگم خداعه
کنج خانه با دل گریون منتظر یار که لیلی ست_ سر باغچه با چشم حیرون منظره ی باغ که لیلی ست_ گوشه گوشه شهر ها و قدم قدم نحر ها که لیلی ست_ چشمه ی صاعقه و درد و دل باد که لیلی ست_ ریگ ته راه و دل آزاده ی ماه که مجنون نوا ست_ حاصل هیزی این دار که معشوقه‌ی ما ست_ سر مست شدن از دل ساغی که منظومه‌‌ی ماست_ بت پرست شدن از دل هوری که محرومه‌ی ماست (نظرتون مهمه)
ای دختری که چشم تو،دریای رازهاست! بس شامها که روی تو شد مهتاب من بس نیمه شب که با تن مهتابرنگ خویش مستانه آمدي چو غزالی بخواب من سهیلی_ فرشته
گفته بودی که گل عاشق و معشوقیم ما قصه ی پیرهن یوسف و آن چشم زلیخاییم ما قصه ی بید مجنون و وهم لیلاگین‌هستیم قصه ی چای فرهاد و شکّر شیرین هستیم گفته بودی که نوشتند بر سنگ ابدی جفت هم ،نام مارا از روز ازلی گفته بودی که اگر تره‌ی‌من تره‌ی لیلی باشد شانه هایت می‌تواند شانه ی مجنونی باشد گفتمت گر زال باشی رودآبه ات‌ خواهم شد گیسوانم نردبان دست هایت خواهند شد گر تو سهراب باشی جان جانانانم منم گرد آفریدی می‌شوم که بر بند اسارت تو خواهان هستم گفتی و گفتم و گفتیم و همین گونه تا صبح غزل می گفتیم گویا که من دُر باشم و تو حافظی که باهم، تا سپیده دُر می سفتیم