#اشعار_شما
ای دختری که چشم تو،دریای رازهاست! بس شامها که روی تو شد مهتاب من بس نیمه شب که با تن مهتابرنگ خویش مستانه آمدي چو غزالی بخواب من #مهدی سهیلی_ فرشته
#اشعار_شما
گفته بودی که گل عاشق و معشوقیم ما قصه ی پیرهن یوسف و آن چشم زلیخاییم ما قصه ی بید مجنون و وهم لیلاگینهستیم قصه ی چای فرهاد و شکّر شیرین هستیم گفته بودی که نوشتند بر سنگ ابدی جفت هم ،نام مارا از روز ازلی گفته بودی که اگر ترهیمن ترهی لیلی باشد شانه هایت میتواند شانه ی مجنونی باشد گفتمت گر زال باشی رودآبه ات خواهم شد گیسوانم نردبان دست هایت خواهند شد گر تو سهراب باشی جان جانانانم منم گرد آفریدی میشوم که بر بند اسارت تو خواهان هستم گفتی و گفتم و گفتیم و همین گونه تا صبح غزل می گفتیم گویا که من دُر باشم و تو حافظی که باهم، تا سپیده دُر می سفتیم
صحرا و باغ و خانه ندانم کجا خوش است
هر جا خیال روی تو باشد مرا خوش است
#فیض_کاشانی
@pooems
هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز
به هیچ بند و فسونی نمیکنند رهایت
#حسین_منزوی
@pooems
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
#عماد_خراسانی
@pooems
خواهم كه به خلوتكده ای از همه دور
من باشم و من باشم و من باشم و من
#اخوان_ثالث
@pooems
ما ز خود گم گشته بودیم از تو تا بودیم دور
خویش را امروز در پیش تو پیدا کردهایم
#فیاض_لاهیجی
@pooems