حوصله شعار دادن هم نداشتم
یعنی راستشو بخوای بغضم میگرفت
خوشحال بودم که جایگاه امامت امت به شخصی لایق و عزیز سپرده شده
اما همه اش آه از دلم میومد بالا
همه اش جابجا میشدم که از تو چهره ام کسی نفهمه دردم چیه ،
احساس میکردم هر لحظه ممکنه بغضم بترکه و کار دستم بده
بگن این یارو دیوونه چش شده
راستش توضیح این موضوع به بقیه یکم سخته
ولی خدایا به تو راحت میتونم بگم
میدونم که میفهمی
همینکه مجری میگفت رهبر سوم انقلاب آتیش میگرفتم
هی این پا و اون پا میشدم که کسی متوجه حالم نشه
جمعیت شعار میداد :
خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست
و من :
خیییییییلی خودم را کنترل کردم که بغضم نترکه و نزنم زیر گریه
با شعار الله اکبر و لا اله الا الله جمعیت کمی آروم شدم و آروم همراه با جمعیت خیلی آروم تکرار کردم الله اکبر
الله اکبر را هم که میگفتم صدام میلرزید
و سعی میکردم بازم آرومتر بگم که خودم را لو ندم و کسی متوجه نشه
باورتون میشه
تبریک میگفتن بهم
ا😭😭😭😭😭😭
منم زیر لب و آروم میگفتم :
سلامت باشید
البته اونا حق داشتند ، ایراد از من بود
ای رهبر آزاده آماده ایم آماده
بعضی از شعار ها را که مجری میگفت انگار با پتک میزدن تو مغزم
اما خودم هم حس کرده بودم که بعضی های دیگه هم شاید حالی شبیه حال من داشته باشند
یه جا یکی از مجریان جلسه گفت :
دست خدا عیان شد
خامنهای جوان شد «بغض مجری» و میکروفوفن را تحویل بعدی داد
نمیتونستم جمعیت را نگاه کنم آخر جمعیت پشت همه وایساده بودم