برای برادری که نمیشناختمش
یک بسته خرما برداشتم که دم افطار در پارک محله پخش کنم.
از خانه که زدم بیرون همه محل پر از عکسها و حجلههای شهید بود. آمدم سمت نانوایی، بنرهای عکس شهید در ایستگاه صلواتیِ نزدیکِ نانوایی هم نصب شده بود.
نزدیکتر که رسیدم نوشته روی بنر خوانا شد:
نوکر مهربان ایستگاه صلواتی محراب مولا
همه شهدای راه قدس عزیزند اما وقتی متوجه میشوی یکیشان، جوانترینشان، هم محلهای بوده، در یک خیابان قدم زدهاید، در یک مسجد نماز خواندهاید، در یک هیات برای امام حسین اشک ریختهاید و ...
حس و حالت متفاوت میشود؛ غرور و شرمساری همزمان در رگانت میدود و از چشمانت سرازیر میشود.
خرماها را تحویل مسئول ایستگاه میدهم تا همراه افطاری توزیع کنند، ایستگاهی که شهید در آن خدمت میکرده، و در یک گوشه خیابان به عکس برادر شهیدم، #سید_مهدی_جلادتی خیره میشوم و زمزمه میکنم:
ای یکهسوار شرف، ای مردتر از مرد!
بالایی من! روح تو در خاک چه میکرد؟
میگفت برو، عشق چنین گفت که بشتاب
میگفت بمان، عقل چنین گفت که برگرد
دیروز یکی بودیم با هم، ولی امروز
تو نور تر از نوری و من گرد تر از گرد...
#شهدای_راه_قدس
#شهداء_علی_طریق_القدس
#روایت_تهران
#قدم_کوچک_من_برای_غزه
#فرزند_رمضانیم
#دعایمن_سلاحمن
#سلاحنا_دعائنا
#رمضان_المقاومه
#غزه
عکسها و روایتهای خود را از مشارکت در پویش برای ما بفرستید:
🆔@so_ghaffari
با ما همراه باشید:
🔻بله | ایتا🔻