هدایت شده از , Paradox ,
به کشورم نگاه میکنم به شهرم به خونه ها به مردم به بچه هایی که بازی میکنن تو کوچه
به خاطراتم به خودم به آرزوهام به لبخندم که محو شده، به تو که از من دوری به خودم که سردرگمه، به آینده ای که شاید نباشم توش،به احساساتم که ذوب میشن و به صبرِ لبریز شدم به گریه ها و خنده ها به آرامشی که گم شده به موشک به خون به رفتن...
#feels
هدایت شده از ریشه در خاک؛
غریزهام همیشه من را به ثبت کردن وا میدارد، عشق و شادی و محبت و از این اینجور دست احساسات زیبان درست، اما هیچ چیز اندازهی خشم و غم نمیتواند به نوشتههایم روح بدمد.
واژگان در ذهنم صف بستهاند و وقتی چشمانم را میبندم همگی روبرویم قد علم میکنند و پیچ و تاپ میخورند، جنگ، کشتار، امید، وطن؛ وطن، چه واژهی محزون و باشکوهی، واژهایست که به راحتی در زبان میلغزد اما واقعا در کدام لغتنامه میتوان معنی دقیق و جز به جز این واژه را یافت؟
میخواهم وطن را بنویسیم و دو خط مساوی بگذارم و دربرابرش خانه را قرار دهم، اما احساس میکنم دادن هویتی فقط محدود به مکان کم لطفی کردن در حق آن است، وطن فقط خاکی که درون این مرزهای هزار کیلومتری ریخته نیست، وطن مظلومیت صدای دختر بچهای است که برای آخرین بار برای عروسکش لالایی میخواند، وطن غمی است که در صدای شجریان بعد از هربار شنیدن "چو تخته پاره بر موج رها رها رهایم" لمس میشود، وطن احساس غرور و برق چشمان من و توست بعد از هربار بازگو شدن داستانها و گذشتهی تاریخ مشترک میان ما، وطن واژگانی است که بعد از حک شدن روی سنگ به آن جان میبخشد و آن را به فریاد عدالت خواهی کوروش تبدیل میکند، وطن دادخواهی کاوه و گرز آهنین رستم و غیرت گردآفرید است، وطن اعداد در تلاطم در مغز میرزاخانی است، وطن جادوی قلموی کمال الملک است، وطن عرفان است، عرفانی که مولانا میسرایدش و فرشچیان به صورت نگارهای در میاوردش، وطن داستان اثر دستهایی که روی کوزههای سفالین که هنوز در دل خاک خانه دارند است، وطن بوی زعفرانِ پلو و سبزیِ قرمه سبزی که تا هفت خانه این طرف آن طرف میرود است، وطن سرخ است مانند انار، ماهیهای حوض فیروزهای، خون افرادی که تنها با دو واژهی شریف و آزاده میتوان از آنان یاد کرد، البته وطن گاهی هم سفید است، مانند ستارگان نیمه شب کویر، موهای بهم بافته شدهی مادربزرگ و لباس کسی که پشت خط ایستاده و لب به دندان کشیده و با احتیاط گاز استریل را به زخم تن نیمه مرده افراد میزند، وطن عطر چای در لیوان کمر باریک با دو حبه قند است، وطن بوی دریای عمان و جنگلهای گیلان است، وطن کاشیهای رنگ و لعاب دار مسجدهای شیراز است، وطن رج به رج قالیهایی که بلبلهای روی سروهایش چه چه آزادی سر میدهند است، مگر میشود آزادی را ربود؟ آزادی ای که همانگونه که ما در وطن ریشه دواندیم آن هم در قلبهای ما ریشه دوانده؟ چه کسی میتواند امید را از کسانی که بدزدد که با "ایران ای سرای امید" بزرگ شدهاند؟
گریه ها تموم نمیشن.
فکر اینکه وقتی که با خیال راحت زندگی میکنی، یکی چند شهر اون طرف تر خونه اش رو ، تمام سرمایه و زندگیش رو ترک کرده به اجبار و نمیدونه ممکنه هیچ وقت دوباره ببیندش یا نه، عمیقأ بهم عذاب وجدان میده..
اینکه هیچ خبر از "خونه" نداشته باشی پر از درده! من بلدم که طومار هایی بسیار بنویسم، برای دردای مسخره و کودکانه خودم ..اما خدای من، به قدری این غم هولناک و بزرگه که کاری جز گریه ازم بر نمیاد.. سوگ ایران و درد خونه از دست رفته
کاری جز گریه ازم بر نمیاد..
عشق به ایران قطعا یکی از دردناک ترین و دوست داشتنی ترین عشق ها خواهد بود.. قدری دردناک که ببینی هم وطن و دوستت میمیره و متلاشی میشه و تو کاری ازت برنمیاد جز گفتن "مراقب خودت باش"..
جمله ای که توش هزاران احساس و واژه قایم شده! اینکه دوستت دارم، از اینکه از دستت بدم میترسم، لطفا زنده بمون، لطفا امیدوار باش به اینکه زنده میمونی، بدون که من به یادتم ولی کاری از دستم ساخته نیست، بازم ، بدون که دوستت دارم..
غم و ترس چنبره زدن روی گلوم.. ایران همیشه پر از خون و درد بوده؟ ولی ماهی گلی های سر سفره هفت سین و آلوچه ها منتظر زندگین! منتظر تو!
کاش میشد بگم ایران من، برگرد! اما همه توی این تله ی زمان گیر افتادن، سردرگم و گیج، با نگاه های پر از درد و خستگی، کی رو باید باور کرد؟ چه احساسی باید داشت؟
قلب ضعیف رو خوندم و الان دلم برای واسیا کبابه و خدای من! کاملا حال ارکادی رو درک میکنم..
آخرین باری که اینطوری کتاب خونده بودم رو یادم نمیاد..
وقتی به کوتاه بودن زندگی فکر میکنم دلم میخواد تمام کارایی که میگفتم فردا انجام میدم رو همین امروز انجام بدم.