هدایت شده از - sunrise
بیرون بودم تو پنج ثانیه چهار تا افغانی دیدم یه آخوند سیاه پوست
واسیا جانم.. عزیزکم! آه برادر چندی پس از غروب فکر من را چنان مشغول خود کرده ای که یکسره خود را درحالی میبینم که خیال میبافم. خیال های بسیار!
واسیلی عزیزم، با خود فکر میکردم که اگر این وضعیت بیش از دو هفته دیگه طول بکشد روح من چنان خواهد پوسید که شاید من را هم مانند تو بستری کردند! اما بعد فکر کردم اگر من هم ارکادی ایوانوویچی داشتم برای خود، آدم خرسندتری میبودم. البته کم لطفی است که بگویم ندارم؛ اتفاقا من نیز برای خود ارکاشا هایی دارم که مایل ها از من دور ترند و قلبشان درست کنار قلب خودم است و روحشان نیز! یکی در شهری دیگر است و دیگری نیز همین نزدیکی ها. و شاید کمی دور تر.
اما موسیقی من را چنان شیفته و دیوانه میکند که گاه احساس میکنم من نیز باید ثابت کنم لایق خوشبختی آن هستم. اما گویا او هرگز مرا لایق ندانسته جز یکی دوبار که استثنا قائل میشویم. آری واسیا جان! اگر این جنگ پایان نیابد و پذیرفته نشوم و چاره ای جز خانه نشینی نداشته باشم من نیز دیوانه خواهم شد! چه بسی بیشتر از تو!!