دوست داشتنِ یه زن، یه کار مردونست
از عهدهی پسر بچههای بیعرضه برنمیاد
@profile_403
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا داره زندگی منو تعریف میکنه :/
@profile_403
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
داستان رد خون رو هنوز نخوندی😨
داستان دختری که اسیــر دستِ بازی سرنوشت میشه، برای نـجات جون مادرش از قصــاق مجبور میشه #خون_بس بسه🥺 اونم خون بسه کــــی؟! یه مرد #بی_رحم و سنگدل که از آیسان متنفره..
براب اذیت کردنش شبونه زیر بارون از خونه ایسان رو بیرون می کنه و..
https://eitaa.com/joinchat/1655832707Cc6858eb460
با پاهای لرزان وارد سالن اصلی شدم با صدایی لرزون داد زدم:
_ دلوین کجایی..
بغضم رو قورت دادم و نگران سمته ساره برگشتم
_ساره بچه ام نیستش..
ساره مضطرب دستهای یخ زده ام رو میون دستهاش گرفت و گفت:
_ آروم باش الان از حال می ری، همینجاهاس جایی نمی تونه رفته باشه.
_نیست ساره نیسـ...
حرفم کامل نشده بود که صدای گریه ی ضعیفی به گوشم رسید.
هراسان دویدم به محض اینکه در سالن دوم رو باز کردم سینه به سینه ی شخصی شدم.
به سرعت سر بالا گرفتم تا ببخشیدی بگم که نگاهم میخ صورت مردِ رو به روم شد.
با دیدنش بند دلم پاره شد و در کسری از ثانیه تموم بدنم یخ بست. امیر..
صدای گریون و «مامان» گفتن دلوین از فاصله ی کمی تو گوشم پیچید.با دیدن دلوین تو بغلِ امیر دنیا روی سرم آوار شد. و. نگاهم هراسان و لرزان سمته امیر برگشت که چهره ش پر از تردید و سوال بود.
امیر با شک لب زد:
_این مامانته پرنسس خانم؟
دلوین با بغض نالید:
_آره مامانمه..
برای ادامه رمان رد خو،،ن وارد کانال زیر بشید👇🏻👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1655832707Cc6858eb460
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
داستان با موضوع #ازدواج_اجباری و #خون_بسی فول هیجااان و عاشقانه
با #پایان_خوش
دختر شبونه فرار میکنه و سالها بچه اشو از شوهرش پنهون میکنه😨
بچه مچه نیاد توی کانال این داستانو نخونی ضرررر کردی🔥