eitaa logo
.نَفسِ‌کلامّ.
3.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
76 ویدیو
0 فایل
جملاتی که جان دارند! اینجا عکس هایی هست که ندیدی؛ تمرکز میره توی عکس ها... مالک: @shaparak_010 لینک: @profile_403 تبادل؟ #خیرنداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
شماها نمیدونید چقدر کنارش خوشحال بودم.
فقط اومده بود منو تنهاتر کنه و بره.
دوستان اسم و پروفایل کانال تغییر کرده گممون نکنید❤️
هی سطلی.. @profile_403
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
شوه*رم فکر میکرد نازام برای همین جلوی همه گفت میخواد زن دوم بگیره، اما خبر نداشت حام*له ام شبونه فرار کردم و سالها بچه‌شو ازش پنهون کردم تا اینکه.. https://eitaa.com/joinchat/1655832707Cc6858eb460 با پاهای لرزان وارد سالن اصلی شدم با صدایی لرزون داد زدم: _ دلوین کجایی.. بغضم رو قورت دادم و نگران سمته ساره برگشتم _ساره بچه ام نیستش.. ساره نگرات گفت: _ آروم باش همینجاهاس جایی نمی تونه رفته باشه که.. _ ساره نیسـ... حرفم تموم نشده بود که صدای گریه‌ی ضعیفی به گوشم رسید. هراسان به سمته صدا دویدم به محض اینکه در سالن رو باز کردم سینه به سینه‌ی شخصی شدم. سرمو بالا گرفتم ببخشیدی بگم که نگاهم میخ صورت مردِ رو به روم شد. با دیدنش بند دلم پاره شد.. امیر!! صدای گریون و «مامان» گفتن دلوین از فاصله‌ی کمی تو گوشم پیچید. با دیدن دلوین تو بغلِ امیر دنیا روی سرم آوار شد. نگاهم ترسیده سمت امیر برگشت که چهره‌ش پر از تردید و سوال بود. با شک لب زد: _این مامانته پرنسس خانم؟ دلوین با بغض نالید: _آره مامانمه.. برای ادامه رمان رد خو،،ن وارد کانال زیر بشید👇🏻👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1655832707Cc6858eb460
هدایت شده از گسترده⁴ساعته‌‌آهـــ℘ــو⋆̟✨
من آیسان ام، دختری که بخاطرِ نجات مادرم از قـ،،ـصاص تن به ازدواج اجباری با مردی سنگدل و بی ر،حم دادم. اما درست وقتی فهمیدم حامله ام جلو همه بهم تـ،،ـهمت زد برای تلافی شبونه فرار کردم و سالها بچه اشو ازش پنهون کردم تا اینکه.. 😱🔥 https://eitaa.com/joinchat/1655832707Cc6858eb460 سرگذشت واقعی و عاشقانه ی رد خو،،ن
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیئتی‌های اصیل ِامام حسین‌ن با ِاینجاست که سالیان ِسال ِبرآی ِمولاشون نوکـَری می‌کنن 👀🪔♥️ ↓ : . 𝗚𝗛𝗔𝗧𝗔𝗥 _ 𝗜𝗥 .
آخه شـِععرای خفن‌ن ُجدید برآی ِماه محرم‌م‌م‌ 😮‍💨❤️‍🔥 ؟
≡ شعرای ِترند ِمـُحرم به سبك ِسال ِ1405 فقط همینجاست 🛐🛐 : @ 𝐆H𝐀T𝐀R .