.
.
گاهی وقت ها آنقدر سخت میگذرد که فقط میخواهی به جایی چیزی پناه ببری ... حرف بزنی و یا حتی به حرف های شخص دیگری گوش دهی فرقی نمیکند آن شخص که باشد ... فقط میخواهی لحظه ایی از فکر و خیال رها شوی و کمی درون متلاطمت آرام بگیرد... دقیقا در همان لحظه کسی نیست ... پیام می دهی اما پاسخی دریافت نمیکنی... زنگ میزنی به مادرت ... خواهرت .. دوستت و خیلی های دیگر ...هیچکس در آن لحظه پاسخگوی تو نیست ... دلگیر می شوی نه از کسی ... از خودت ... از این حجم تنهایی ... از این بودنِ نبودن ... اشک از گوشه ی چشمانت سرازیر می شود و بغضی آکنده از درد در گلویت جا خوش می کند ... نگاهی به داخل خانه میندازی گوشه ترین گوشه را انتخاب میکنی و در حالی که خودت را بغل کرده ایی ... گریه ات را سر می دهی و همزمان با هق هق هایت دردهایت را یکی یکی برای خدا تعریف میکنی ... آنقدر گریه میکنی تا آرام شوی ...
بلند می شوی برای خودت چای دم میکنی و در این پاییز خودت را به صرف چای و کیک مهمان میکنی ...
و دوباره سرپا می شوی برای ادامه راه ...
https://eitaa.com/pumpum