باسمه تعالی
حدود یک ماه و نیم پیش، هنگام روخوانی آیهی شریفهی «انّ الله علی کلّ شئ قدیر» در توضیح آن، مبحث اعتقادی قدرت الهی را در فضای پرسش و پاسخ با بچهها گفتگو کردیم. آنموقع در تبیین این موضوع وقتی از بچهها پرسیده بودم: «آیا خدا میتونه یک شئ بزرگتر رو داخل یک شئ کوچکتر جا بده؟ مثلا میتونه کلاس ما رو داخل لیوان شما قرار بده؟ یا اینکه آیا خدا میتونه و قدرتش رو داره که دو دوتا رو بکنه ۶ تا یا هر عددی غیر از ۴ ؟»
اکثر بچهها گفتند: «خدا هرکاری رو بخواد میتونه انجام بده حتی میتونه کاری کنه که کلاس ما توی لیوان جا بشه یا دو دوتا بشه ۶ تا.» تنها دو سه نفر گفتند نه نمیشه.
بیشتر برایشان توضیح دادم و گفتم:«منظورم این نیست که خدا کلاس رو کوچیک کنه و لیوان رو بزرگ کنه تا جا بشه.»
باز برخی بچهها میگفتند خداست! میتونه!
بعد از پرسش و پاسخ و فرصتی که برای تفکر و کشف به بچهها دادم، میخواستم تا جای ممکن خودشان به پاسخ برسند، ولی در آخر برای اینکه شبههای در ذهنشان باقی نماند و مسأله حل شود در جواب گفتم:«شاید براتون جالب باشه ولی خدا هم نمیتونه کاری کنه که دو دوتا نشه ۴ تا. و همینطور نمیتونه کلاس به این بزرگی رو داخل یه لیوان کوچیک جا بده.» بعضی بچهها قبول نمیکردند و برایشان عجیب بود چون گمان میکردند دارم قدرت خدا را محدود میکنم.
در ادامه توضیح دادم:«نه اینکه مشکل از قدرت باشه یا قدرت خدا ناقص و محدود باشه، نه، مشکل اینه که اون کارها نشدنیه، عقلاً محاله، نمیشه! قدرت خدا به اموری تعلق میگیره که محال عقلی نباشن و شدنی باشن. پس قدرت خدا بینهایت و کامله ولی اون کارها چون نشدنی هستند قدرت بینهایت خدا هم نمیتونه اونها رو به انجام برسونه.»
ادامه ...👇
دو روز پیش، چهارشنبه ۲۳ آبان، در مراسم فاطمیهی مدرسه، یکی از دوستان مطلبی نقل کردند که من آن لحظه در مراسم حضور نداشتم.
بعد از مراسم در زدم و وارد کلاس شدم. همینکه روی صندلی چرخدار و چرخشیِ آبی رنگم نشستم، پنج شش تا از بچهها هجوم آوردند و با شور و شوق و چهرهای که شوق و کنجکاوی و تعجب توأمان در آن موج میزد گفتند:«حاجآقا ما امروز یه چیزی شنیدیم که خلاف حرفای شماست! بالاخره کدومش درسته؟!»
من که اصلا نمیدانستم ماجرا چیست پرسیدم:«چی شنیدید؟ خلاف کدوم حرفام؟!»
محمدسجاد، علیرضا و امیرمهدی که بعدا متوجه شدم قبل از بقیه برایشان این سوال ایجاد شده و ذهن بقیهی بچهها را هم درگیر کردهاند، گفتند:«قبلا گفته بودید خدا هم نمیتونه این کلاس رو توی لیوان جا بده چون نمیشه و محال عقلیه. امروز از سخنران مراسم شنیدیم که گفتند: حضرت موسی_علیهالسلام_مورچهای رو دید که نخی به دهان داشت و از دهانش هفتتا شتر با بارشون بیرون اومد! این با حرفای شما جور درنمیاد!»
در دلم کیلو کیلو قند آب شد و حسابی ذوق کردم که طرح و برنامههایم داشت جواب میداد و آنچه را میخواستم حالا داشتم میدیدم. همیشه دغدغهام این بود که روحیهی پرسشگری، تفکر انتقادی، زود قانع نشدن، دنبال دلیل و کشف حقیقت و بحث علمی بودن را در بچههای کلاسم ایجاد کنم. حالا یکی از نشانههایش ظاهر شده بود و من آن لحظه دلم میخواست همانجا روی همان صندلی آبی چرخشیام بنشینم و از شوق و خوشحالی درونیام گریه کنم. چند لحظه فقط با لبخند و چشمانی که برق ذوقزدگی داشت به بچهها خیره ماندم.
ادامه ...👇
همانطور که هفت هشت نفر از بچهها هجوم آورده، دور میزم را گرفته بودند تا پاسخ معمایشان را بگیرند، گفتم:«اول باید اصل داستان رو خودم ببینم تا بتونم جواب بدم.» همانجا داستان را داخل اینترنت پیدا کردم و خواندم. ظاهرا بچهها ماجرا را متفاوت برداشت کرده بودند. داستانی که خواندم صرف نظر از اینکه به لحاظ منبع و سند، صحت و اعتبار دارد یا ندارد که نمیدانم و بررسی نکردهام، از این قرار بود که حضرت موسی مورچهای را نزدیک دریا میبینند که چیزی شبیه به مو یا نخ به دهان دارد، حضرت نخ را میکشند و میبینند که این نخ، سر یک طناب است و مورچه از دل دریا هفت شتر با بارشان را بیرون میآورد که داشته آنها را حمل و نقل میکرده.
به بچهها گفتم:«اونی که شما به من انتقال دادین و گفتین از توی دل و دهان مورچه هفتتا شتر اومده بیرون البته بله با حرفایی که در مورد قدرت خدا زده بودم جور در نمیاد و درست و دقیق ایراد گرفتید.یعنی مورچه به اون کوچیکی نمیشه که هفتتا شتر توی دهان یا دلش جا بشه، نشدنیه خب و ربطی هم به قدرت خدا نداره، چیز بزرگتر محاله داخل چیز کوچیکتر جا بشه. اما چیزی که من خوندم این بود که شترها توی دریا بودن و مورچه داشت اونا رو با خودش میکِشید. البته همینم به طور طبیعی نشدنیه، ولی محال عقلی و مخالف قدرت خدا نیست.یعنی خدا میتونه از قدرت بینهایت خودش، به مورچه قدرتی بده که بتونه هفت تا شتر رو حمل و نقل کنه، اگه داستان این باشه با حرفایی که قبلا دربارهی قدرت خدا گفته بودم جور درمیاد و مشکلی نیست.»
ادامه ...👇
بچهها قانع شدند، جواب معمایشان را گرفتند و با رضایت خاطر سرجاهایشان نشستند تا درس را شروع کنیم.
اینکه من یک ماه و نیم پیش یک بحث اعتقادی را مطرح کرده بودم و حالا بعد از اینهمه مدت بچههای ده سالهی کلاسم با یک مورد که به نظرشان خلاف آن آمده برخورد کردند، در ذهنشان تحلیل کردند، با تفکر و نگاه انتقادی به آن ایراد گرفتند و با کنجکاوی چندبار بین من و آن دوست عزیز سخنران رفت و آمد کردند تا جواب بگیرند و حقیقت را کشف کنند، برای من خیلی ارزشمند است و این را یک تجربه و اتفاق کم نظیر در سن این بچهها میدانم.
به امید موفقیت و رشد روزافزون دانشآموزان عزیزم که مایهی افتخار و مباهاتم هستند.
تاریخ نگارش: جمعه ۲۵ آبان ۱۴۰۳
#نوید_نیّری
#تجربه_نگاری
#خاطره_نویسی
#کلاس_چهارم_شهید_بالازاده
باسمه تعالی
چند روز پیش، از سید محمدصادق، دانش آموز کلاس پنجم، نامهای محبتآمیز را همراه با یک هدیه دریافت کردم. نامهی پاسخ به محبت و قدردانی از مهربانی و همدلی که هفتههای پیش نسبت به او داشتم. یک روز که بچههای کلاسم مهارت داشتند و به کارگاه مهارت رفته بودند، داشتم در راهرو قدم میزدم که دیدم محمدصادق با حالتی که انگار درد دارد و با چهرهای ناراحت تنها روی یکی از صندلیها نشسته. پرسیدم چه شده؟ گفت: حاجآقا دلم خیلی درد میکنه! رفتم آبدارخانه، کمی عرق نعنا داخل آبجوش ریختم و مقداری هم نبات زعفرانی به آن اضافه کردم و به او دادم. چند دقیقه بعد دوباره که دیدمش گفت حالش خوب شده الحمدلله. وقتی نسبت به دانشآموزان خصوصا در شرایط سخت و در مشکلاتشان مهربانی و درک و همدلی داشته باشیم، آنها محبت و توجه ما را فراموش نمیکنند و روی آنها اثرگذار است حتی اگر دانش آموز کلاس ما نباشند. یکی از راههای نفوذ به قلب و شخصیت بچهها، این است که آنها مهربانی، همدلی و خیرخواهی ما را نسبت به خود درک و لمس کنند و خصوصا در شرایطی که در تنگنا و سختی قرار دارند و احساس میکنند کسی به فکرشان نیست، از آنها دستگیری کنیم و مایهی آرامش باشیم برایشان.
#نوید_نیّری
#تجربه_نگاری
#خاطره_نویسی
48.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿 تقدیم به ساحت قدسی حجاب فاطمی و بانوان چادری
🧑🏻🏫 «ازطرفبچههایکلاسشهیدبالازاده»
شرح نامه ۳۱ نهجالبلاغه.mp3
18.19M
💠 شرح نامه ۳۱ نهجالبلاغه
🌿#جلسه_سیزدهم، ۲۹ آبان ۱۴۰۳
«ارائه شده در کلاس شهید بالازاده»
🎙نوید نیّری