دیدار
بعد از ده سال چشم انتظاری آمده بود. قاسم شش ماهه حالا چقدر شیرین می خندید.
قاسمش را برد تا به حاج قاسم نشان بدهد.
بگوید:سربازت را ببین!
انفجارکه شد؛
سرباز کوچک در بغل فرمانده می خندید.
او حالا مادر کوچکترین شهید بود.
#شهدای_کرمان
سرکار خانم زهره باغستانی میبدی
#سرای_اهل_قلم_میبد
برگزیده
همه ی کسانی که در مسابقه ی عاشقی شرکت کرده بودند، حالا کنار مزارش بودند
انفجار شد.
حاج قاسم در مدخل بهشت ایستاده بود. برندگان می آمدند.
#شهدای_کرمان
سرکار خانم زهره باغستانی میبدی
#سرای_اهل_قلم_میبد
"برترین آفریده ی خدا، تسلیت"
دستهایم را گره کرده و به تلویزیون خیره شده بودم. آمار می دادند، ۲۰ نفر، ۳۰ نفر، ۵۰ نفر و همینطور آمار شهدا بالا می رفت.
اینگونه اعلام کردند: صبح امروز، چهارشنبه ۱۳ دی ماه ۱۴۰۲ همزمان با سالروز ولادت فاطمه ی زهرا (س) و سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانی، درب ورودی گلزار شهدای کرمان بمب گزاری شده است و تعداد زیادی از هموطنان عزیزمان شهید و یا مجروح شدند.
حال عجیبی داشتم. زخم، خون، گریه، ناله، فریاد...، خدای من چه بر سر خلقت برتر تو آمده است؟
مگر تو نگفتی انسان برترین مخلوقات من است؟
برتر از حیوانات، نباتات و تمام آفریده هایت؟
به کجا رسیده ایم؟
چه به سرمان آمده است؟
سیاه، سفید، با هر قوم و جنسیت و نژادی، با هر دین و مذهبی، مگر هم نوع و هم جنس نیستیم؟
مگر همه ی ما انسان نیستیم؟
مگر سعدی این چنین نگفت: بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند؟
به فلسفه ی اینکه مردم من با چه نیتی و برای چه کاری به کرمان سفر کرده اند، کاری ندارم.
به اینکه برای چه کودک ۶ ماهه بدون اراده و اختیار همراه مادر، پدر و خواهرش به گلزار شهدا رفته نیز فکر نمیکنم.
حتی به اینکه آن بشر با چه عقیده و طرز فکری و یا تحت تاثیر کدام مکتبی این کار را کرده نیز برایم مهم نیست.
تنها به این مسئله می اندیشم که گوهر آفریده ی خدا، آن بشر برتر مخلوقات با چه وجدان و انسانیتی که زاده ی درونی هر مخلوقی ست، دست به چنین کاری زده است؟
در این لحظه به یاد حرف دکتر شکوری افتادم که گفته بود دنیا جای خیلی بدی است ولی ارزش جنگیدن دارد. و من با خودم زمزمه میکنم: راستی به چه قیمتی؟
نویسنده: آمنه آقایی میبدی
#سرای_اهل_قلم_میبد