نام داستان:هم نشین
نویسنده :مهساطالبی
مدرسه:شهید ابراهیمی
اموزگار:خانم خورشیدی
روزی روزگاری در شهر های بزرگ دنیا روستایی دور افتاده بود که انسانی در آن زندگی نمی کرد و فقط چند حیوان در آن زندگی می کردند.در بین آن چند حیوان 2 خرگوش بودند که یکی کودک و آن یکی مادر بود.کودک نابینا بود و بخاطر نابینایی اش کسی با او دوست نمی شدو دوستی به غیر از مادرش نداشت و بخاطر فوت پدرش خیلی شکسته شده بود.مادرش هم نه سنش به خرگوش می خوردو نه وقت داشت با او مثل دوست بازی کند.روزی مادر خرگوش به خرگوش گفت:((عزیزم هر خواسته ای داری برای من بگو تا برایت فراهم کنم)).
خرگوش گفت:((من یک دوست می خواهم)).
مادر خرگوش که ساوری نام داشت گفت:((دوست؟؟)).
خرگوش که ساغر نام داشت گفت:((بله دوست )).
ساوری(مادر خرگوش) خیلی دنبال دوست برای ساغر گشت ولی هیچ کس قبول نمی کرد با ساغر دوست شودو می گفت او نابینا هستش و هیچ چیز را نمی تواند ببیند.ساغر خیلی گریه کرد.
فردای آن روز.
یک خرگوش که هم سن ساغر بودو نامش بیتا بود به خرگوش پیشنهاد دوستی دادو ساغر به بیتا گفت که نابینا هستش ولی بیتا در جواب گفت:((من دل پاک تورو می خواهم نه چشمانت را عزیزم)).
در همان لحظه اشک شوق از چشمان ساغر ریخت و بینا شدو توانست ببیند وقتی به مادرش جریان بینا شدنش را گفت مادرش از خوشحالی نمي دانست چکار بکند و به این فکر بود که کاش زودتر دوستی برای ساغر پیدامی کرد و این ضرب المثل را بلند تکرار کرد:
کمال هم نشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم.
🐰🐰🐰پایان🐰🐰🐰
آزمایش تغییرحالت موادازجامدبه مایع توسط محمدطه عبیات کلاس دوم دبستان شهیدان شعبانزاده1اموزگارآقای زینلی
نقاشی سوگل جمیل آبادی
کلاس اول یاس ۳
مدرسه تربیت اسلامی
نام آموزگار خانم امیری