نوبهارست در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی
من مگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
تو خودت دانی اگر زیرک و عاقل باشی...
حافظ
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آیینهى بهشت اما آه
بیش از شب و روزِ تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خستهست
زیرا یکی از دریچه ها بستهست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
مهدىاخوانثالث