eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
1.5هزار دنبال‌کننده
16.7هزار عکس
10.8هزار ویدیو
136 فایل
🌻مشڪݪ ڪارهاے ما اینست ڪہ بـراے رضاے همہ ڪار میڪنم اݪا رضاے خدا . @rafiq_shahidam #شهید_ابراهیم_هادی #رفیق_شهیدم ارتباط با خادم کانال 👇👇 @Zsh313
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام دوستان و همراهان عزیز ✋🏻 *ان شاءالله ختم 30000شاخه گل صلوات داریم هدیه ب روح مطهر تمام شهدا*🌷 بخصوص شهید بزرگوار *شهید مصطفی صدر زاده*✋🏻 شهید ابراهیم هادی *ان شاءالله به نیت سلامتی امام زمان عج و تعجیل در فرج آقامون وحاجتروایی اعضای کانال و سلامتی تمام بیمارها* *دوستان لطفا تعداد رو به ایدی زیر اعلام کنید* یاعلی.. @mis233 *ان شاءلله تا آخر شب وقت هست*🍃
*💠*🕊️ همیشه با ترس می‌گفت: «نکند در زمان ما اتفاقی همانند عاشورا رخ بدهد و زمانی که باید برای دفاع به میدان برویم، شانه خالی کنیم.» همیشه آرزو می‌کرد که‌ای کاش توفیق داشت و جزو یاران امام حسین (ع) در عاشورا بود. زمانی که به این مسائل فکر می‌کرد، می‌گفت : مامان! تو را به خدا قسم دعا کن که عاقبت بخیر شوم♥️ *-به‌روایت‌مادرشهید✨* شهادت هنر است و شهید هنرمند واقعی..🙂! ** *✨* 💐💐💐💐💐 ╔━━━━๑ღ♥️ღ๑━━━━╗ ڪاناݪ شہید مصطفے صـدرزاده. @sadrzadeh1 @sadrzadeh1 🕊🕊🕊 https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092 ╚━━━━๑ღ♥️ღ๑━━━━╝ |
🔸اقبال عجم بود، قدم رنجه نمودید یڪ «فاطمه» هم قسمت ایران شده باشد🌼 سالروز ورود سلام‌الله‌علیها به شهر 🌸🍃
وَيَزِيدُ اللَّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدًى مریم/۷۶ صاحب قلبی را که ذره ایی از عشق من درونش راه داشته باشد هدایت میکنم چه هدایتی بهتر از این که محبوب راهنمای مخلوق خودش باشه...
فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى ..! ریسمان تو محکم بود دستان من توان نداشت، تا که تو را در آغوش بگیرد...
هر کاری کنی یکی ناراضیه، پس برای کسی کار نکن مراقب اعمالمون باشیم... شهید حسین معز غلامی🌷
سلام دوستان و همراهان عزیز ✋🏻 *ان شاءالله ختم 30000شاخه گل صلوات داریم هدیه ب روح مطهر تمام شهدا*🌷 بخصوص شهید بزرگوار *شهید مصطفی صدر زاده*✋🏻 شهید ابراهیم هادی *ان شاءالله به نیت سلامتی امام زمان عج و تعجیل در فرج آقامون وحاجتروایی اعضای کانال و سلامتی تمام بیمارها* *دوستان لطفا تعداد رو به ایدی زیر اعلام کنید* یاعلی.. @mis233 *ان شاءلله تا فردا شب وقت هست*🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 📗رمــان #فالی_در_آغوش_فرشته 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 #قسمت_هفتاد_و_چه
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 📗رمــان 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 رو به آیه و بنیامین کردم و با صدایی که رگه های هیجان توش موج میزد گفتم: +‌خیلی خب بچه ها ، اینم از وضعیت خانم فرهمند. ان شاءالله دیگه فردا مرخص میشن . آیه نگاهشو بین منو بنیامین چرخوند و گفت = د...دادا... نتونست ادامه بده و بغض گلوشو گرفت . بنیامین که شرایطو دید به بهونه گرفتن شام،از اتاق بیرون رفت. به سمت آیه رفتم و محکم در آغوشش گرفتم . + خواهری ؟! سکوت کرد ... یکم باهاش فاصله گرفتم و دستمو گذاشتم زیر چونش و سرشو بلند کردم . + آیه جانم . فین فینی کرد و گفت = جان . +جانت سلامت عزیزم . چرا گریه میکنی ؟ میدونستی بغض بهت نمیاد؟ بعد از گذشت چند ثانیه با خنده گفتم +هر وقت بغض میکنی ، خیلی زشت میشی. نگاه وحشتناکی بهم انداخت و با دستش چشماشو پاک کرد. با دیدن نگاه وحشتناکش،ترسیده دست هام رو بالا آوردم و گفتم +غ...غلط کردم ... همین کارا رو می کنی که میمونی ور دل مامان و بابا و میترشی دیگه... جیغی کشید و پاشو به زمین کوبید. = آراااااد. خنده ای کردم و گفتم +جان آراد. =من ترشیده نیستمممم. حالت متفکری به خودم گرفتم و بعد از چند دقیقه گفتم +ولی هستیا... =نیستمممم من دارم شوهر می کنم... مهد.... +اوه اوه میخواستی بگی اون شوهرته؟ حیا رو خوردی و یه آبم روش؟ نچ نچ نچ... بی شوهری داغونت کرده... آیه همونجا خشکش زد و با چشم های گرد شده نگاهم کرد. منم به افق خیره شدم... چند لحظه تو همون حال بودیم که دست از تماشای افق برداشتم . همین که خواستم لب به عذرخواهی باز کنم ، آب سردی روی صورتم ریخته شد... با دیدن قیافه شیطانی آیه که لبخند خیبیثی به لب داشت،اخم نمایشی به صورتم اضافه کردم که باعث شد آیه ترسیده نگاهم کنه. با دیدن قیافش، پقی زدم زیر خنده. با دیدن خنده من، آیه هم شروع کرد به خندیدن. بعد از گذشت چند دقیقه، اشک چشم هام که نشون دهنده خنده زیاد بود رو با دست هام پاک کردم و گفتم +الانه که پرستارا بیان و بیرونمون کنن. شامتو خوردی برو نماز خونه استراحت کن دیگه نبینم این دور و برایی ها ! آیه لبخند دندون نمایی زد =چشم داداش خوشگلمممم. +بی گناه عزیز دلم. من برم ببینم بنیامین کجا مونده... داشتم به طرف در می رفتم که... &ادامـــه دارد ...... ~ •°🍃🍃✨💚✨💚✨💚✨🍃🍃°•~ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 📗رمــان 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 به سمت در اتاق رفتم که موبایلم زنگ خورد . بخاطر صدای زنگ بلندش سریع تماس رو وصل کردم. + به به . سلام آقا مرتضی . خوب هستی ؟ در همین حین هم سریع از اتاق خارج شدم . × سلام آراد جان. قربانت ممنون ، خداروشکر خوبیم. چه خبر ؟ خانم فرهمند حالشون چطوره ؟! + خانم فرهمند هم حالشون خوبه . تازه دکترشون اومد و معاینشون کرد ، گفت که فردا ان شاءالله مرخص میشن . ×‌خداروشکر . ان شاءالله ... مژده هم که از وقتی شنیده همش گریه میکنه. بهش گفتم یه زنگ بزن به آیه خانوم و جویای حال خانم فرهمند بشو ، زنگ زد به خواهرتون ... آیه خانوم هم بدتر پشت گوشی گریه کرد ، دیگه هیچی ، بزور آرومش کردیم. خنده ای کردم و گفتم +هعییی برادرم... اینا کی میخوان از ترشیدگی در بیان ما یه نفس راحت بکشیم؟ مرتضی با لحن بامزه ای جواب داد: ×کدوم کله خرابی میخواد بیاد بگیرتشون؟ خودمون باید دو نفر رو پیدا کنیم ۵۰۰ میلیون بهشون پول بدیم تا شاید بیان این خواهرای ما رو بگیرن. از اون طرف صدای مژده خانم میومد که هی میگفت با کی حرف میزنی. و در آخر جیغ مرتضی . و بوق ممتد... از خنده کم مونده بود میزِ پذیرش بیمارستان رو گاز بگیرم. بخاطر همین سریع از سالن بیمارستان خارج شدم. هر کاری کردم خندم بند نمیومد... هر کس هم از کنارم رد میشد با تعجب نگاهم میکرد. وقتی حسابی خندیم و دلی از عزا در آوردم با مرتضی تماس گرفتم. بعد از چهار تا بوق جواب داد... ×الو ، داداش. رگه های خنده توی صداش موج میزد. +چیشد چرا قطع کردی؟ ×وقتی داشتم باهات حرف میزدم، مژده اومد و تک تک موهامو کَند. خندیدم و گفتم +اوه اوه پس اوضاع خطری بود. ×آره بدجور . بخدا آراد خیلی درد میکنه ... از دست راحیل خانوم تا حالا اینقدر کتک نخورده بودم... دوباره خندیدم و با لحن شیطونی گفتم +مگه راحیل خانمم کتک میزنن؟! ×آره تا دلت بخواد. باور کن هنوز جای تابه های داغ و سیگارایی که پشتم خاموش کرده،مونده... با صدای بلند تری خندیدم و جواب دادم +مرتضی اینقدر خندیدم که دلم درد گرفت. فکر کنم الاناست که حراست بریزن رو سرم و با تیپا پرتم کنن بیرون. × بله ، شما که کبکت خروس میخونه ... برای عوض کردن جو گفتم: &ادامـــه دارد ...... ~ •°🍃🍃✨💚✨💚✨💚✨🍃🍃°•~ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c