eitaa logo
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
1.4هزار دنبال‌کننده
14هزار عکس
8.7هزار ویدیو
88 فایل
🌻مشڪݪ ڪارهاے ما اینست ڪہ بـراے رضاے همہ ڪار میڪنم اݪا رضاے خدا . @rafiq_shahidam #شهید_ابراهیم_هادی #رفیق_شهیدم ارتباط با خادم کانال 👇👇 @Zsh313
مشاهده در ایتا
دانلود
روباهی از شتری پرسید: «عمق این رودخانه چه اندازه است؟» شتر جواب داد: « تا زانو» ولی وقتی روباه توی رودخانه پرید، آب از سرش هم گذشت و همین طور که دست و پا می‌زد به شتر گفت: «تو که گفتی تا زانو! » شتر جواب داد: « بله، تا زانوی من، نه زانوی تو » هنگامی که از کسی مشورت می‌گیریم یا راهنمایی می‌خواهیم باید شرایط طرف مقابل و خودمان را هم در نظر بگیریم. لزوما" هر تجربه‌ای که دیگران دارند برای ما مناسب نیست. خودتان را با دیگران مقایسه نکنید.
اجابت قبل از دعاست؛ یک وقت نگویید هرچه دعا می‌کنیم مستجاب نمی‌شود؛ اگر خدا نمی‌خواست شما نمی‌توانستید دعا کنید؛ وقتی با حال دعا با خدا حرف می‌زنیم، این را خدا خواسته که نصیب ما شده است. حاج محمداسماعیل دولابی 🍁🍂🍁🍂
💠 ألَمْ يَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ يَرَىٰ 🍃 آیا او (انسان) نمی داند که خداوند (همه اعمالش را) می بیند؟! 📚 علق، 14
@abalfazleeaam پس‌از پرسش تو، بشیر آرزو کرد که ای‌کاش نامش بشیر نبود! اکنون او باید پاسخ می‌داد. سرش را که بالا گرفت، رنگ رخسار و شکستگی چهره‌اش تو را بیشتر مضطرب کرد. با زحمت بسیار و شکسته شکسته گفت: "ای ام‌البنین خداوند صبرت دهد ماه زیبایت عباس کشته شد!" ابروانش را گره کردی نفس گرفتی و پرسیدی: " ای بشیر آنچه گفتی پاسخ من نبود. از حسین بگو!" گفت: " ای ام‌البنین یکایک پسرانت کشته شدند! دیگر ای مادر پسران،برایت پسری نمانده‌است." آنگاه خروشیدی،بغض‌آلود و با صلابتی حیدری زبان گشودی که: "همه فرزندان من و هر که زیر آسمان کبود است فدای حسین. پاسخ مرا بده؛ از حسینم خبر داری؟" ناشکیب و بی‌تاب خروشیدی و با نوای حزن‌انگیز پرسیدی: "همه فرزندان من و هر که زیر آسمان کبود است فدای حسین. پاسخ مرا بده؛ از حسین خبری داری؟" چشمانش به لرزه درآمد و تو دیدی که چگونه بیچاره شد! و سربه‌زیر و با صدایی بغض‌آلود و لرزان گفت: "مولایت حسین را با لب‌تشنه به شهادت رساندند!" منبع: کتاب ماه تمام من،مرتضی اهوز با تلخیص 1400/8/28 @abalfazleeaam @asheghe__karbala https://www.instagram.com/p/CWdpBn8okZN/?utm_medium=share_sheet
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
مراسم وداع با پیکرهای پاک و مطهر تکاوران دلاور ناجا که در ۲۵و۲۶آبان ۱۴۰۰در دشت سمسور کرمان به دست اشرار به فیض شهادت نائل گرديدند
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کانال شهید ابراهیم هادی(علمدار کمیل)
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 «♡بـسـم رب العشق ♡» 📗رمــان #فالی_در_آغوش_فرشته 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژا
💚🍃💚🍃💚🍃💚🍃 🍃💚🍃💚🍃💚 💚🍃💚🍃 🍃💚 «♡بـسـم رب العشق ♡» 📗رمــان 🖍به قلم•°: آیناز غفاری نژاد 🔗 🌻 با لکنت گفت : + گ ... گارسون . چشمام گرد شد و آب دهنم رو قورت دادم . باید خیلی زودتر از اینا ها ماجرای آقا مرتضی رو براش توضیح می دادم . بهار با تعجب به آنالی خیره شده بود ولی بقیه حواسشون به ما نبود . درست روبروی آنالی ایستادم تا کسی نتونه ببینش و آروم جوری که فقط خودم و خودش و بهار میشنیدم گفتم : - باید خیلی زودتر از این ها بهت میگفتم . آره این همون گارسونست ، اسمش آقا مرتضاست برادر مژده هست . خودم هم توی راهیان نور متوجه این موضوع شدم . اون خانومه هم نامزدشه . آنالی خجالت زده چادرش رو جمع و جور کرد و گفت : + ش ... شکه شدم ، باید زودتر از اینها میگفتی . - کلا فراموش کرده بودم ، ببخشید . بهار که تا حدودی متوجه قضیه شده بود چشمکی به من زد و کنار آنالی نشست . اون روز که با راحیل بحثم شد بهار هم توی اتوبوس بود و دیگه با این حرف آنالی خیلی راحت حدس زد که ماجرا چیه . چادرم رو مرتب کردم و رفتم و کنار مامان نشستم . نگاهم هنوز روی آنالی بود که سرش پایین بود ، قطعا نمی تونست با آقا مرتضی روبرو بشه و براش سخت بود . آقا مرتضی چیزایی به پدرش گفت و به سمت راحیل رفت ، سرش رو که بلند کرد با آنالی چشم تو چشم شد . لب پایینم رو گزیدم و بهشون خیره شدم . آنالی نگاهش رو دزدید و به پایین خیره شد . با اومدن حاج آقا بلند شدم و به سمت مژده و کاوه رفتم . پارچه رو گرفتم که راحیل و آیه هم اومدن . آیه یک طرف پارچه رو گرفت من هم یک طرف دیگش رو . راحیل هم قند ها رو توی دستش گرفت و ، وسط ایستاد . حاج آقا شروع کرد به خوندن خطبه عقد . × برای بار دوم میفرمایم عروس خانوم بنده وکیلم ؟! لبخندی زدم و گفتم : - عروس خانوم داره قرآن میخونه . دوباره حاج آقا گفت : × برای بار سوم میفرمایم عروس خانم بنده وکیلم ؟! بعد از چند ثانیه مکث مژده گفت : + با اجازه از ساحت مقدس اقا امام زمان عجل الله تعال و شریف و خانم فاطمه الزهرا(س)و پدر و مادرم "بله" با گفتن این جمله صدای دست زدن جمع بلند شد . لبخند پهنی زدم ، خدایا شکرت که این دوتا کبوتر عاشق هم به هم رسیدن . راحیل چشمکی به من زد و گفت : = بعدی دیگه تو هستی ها ! با خنده گفتم : - با اجازه شما بنده فعلا فعلنا قصد ادامه تحصیل دارم . این بار آیه گفت : × نه راحیل خانوم اینجوری ها نیست ، ان شاءالله پس فردا عقد داداش بنده هست و بعد محرم و اربعین هم نوبت خودمه حالا مروا جون رو یه جوری توی لیست جا میدم البته بعد از خودم . با شنیدن این حرفش احساس کردم دنیا دور سرم چرخ خورد و چشمام سیاهی رفت . دستی به شقیقم کشیدم و پارچه رو به راحیل دادم و روی صندلی کنار آنالی نشستم . &ادامـــه دارد ...... ~ •°🍃🍃✨💚✨💚✨💚✨🍃🍃°•~ http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c